بزرگ‌ترین حادثه تاریخ راه‌آهن ایران
4 ساعت پیش ارسال شده

تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،۳۰-۱۱-۱۳۹۶
تعداد بازدید :۹

بهمن ماه ۱۳۸۲ یکی از بزرگ‌ترین سوانح
راه‌آهن در ایران رخ داد. قطار نیشابور در نزدیکی ایستگاه خیام در ۱۷
کیلومتری نیشابور منفجر شد. در اثر این حادثه ۳۲۰ نفر کشته و ۴۶۰ نفر
زخمی شدند. اکثر کشته شدگان از نیروهای امدادی و انتظامی و نیز مردمی
بودند که برای تماشای تصادف دو قطار آمده بودند.

شدت انفجار (که معادل ۱۸۰ تن TNT تخمین زده شده است) به حدی بود که
چندین روستای اطراف آن تخریب شد و صدای مهیب آن در نیشابور و
حتی مشهد هم شنیده شد. تعدادی از واگن‌های قطار
مذکور حامل پنبه، گوگرد و بنزین بوده. در تمام مراحل حمل و جابه‌جایی
مواد خطرناک از مبدأ تا مقصد باید مطابق با پروتکل‌های جهانی حمل
این‌گونه مواد و استفاده از وسایط نقلیه خاص و به‌طور ویژه انجام
شود.

برای حمل به‌وسیله قطارهای باری نیز باید تمهیداتی از جمله نصب
علائم استاندارد هشدار دهنده و حرکت بدون توقف
در اماکن مسکونی علاوه بر روش‌های معمول اعمال می‌شد. در اظهارات یکی
از معاونت‌های وقت وزارت راه و ترابری که برای ادای توضیحات
به مجلس شورای اسلامی فراخوانده شده
بود، وی گفته بود که صاحبان محموله چون می‌دانستند هزینه حمل اینگونه
محموله‌ها که مواد خطرناک تلقی می‌شوند گران‌تر است، از افشای نوع
محموله خودداری کرده‌اند. شدت انفجار به حدی بوده که در محل حادثه
گودالی به عمق ٢۵ متر در محدوده وسیع ایجاد شده و ترکش‌های جدا شده از
قطار، بسیاری از افراد را کشت یا زخمی کرد. آتش همچنین بسیاری از
افراد را خشک کرده و سوزاند. همچنین تعدادی از روستاها بین ۳۰ تا ۱۰۰
درصد تخریب شدند. از جمله  دو روستای «کریم آباد» و «هاشم آباد
دهنو» درنیشابور دچار ۹۰ تا ۱۰۰درصد خسارت شدند.

 

+ بزرگ‌ترین حادثه تاریخ راه‌آهن ایران
درگذشت فاتح بغداد
8 ساعت پیش ارسال شده

تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،۳۰-۱۱-۱۳۹۶
تعداد بازدید :۸

۲۸ بهمن سال ۶۴۳ هولاکوخان در مراغه
درگذشت. او از فاتحان شکست‌ناپذیر پس از چنگیزخان بود. او به‌دنبال
پیروزی عظیم و کم مانند بر خلافت عباسی و فتح بغداد و نابود کردن
کانون‌های مقاومت آنها در شام و نواحی دیگر به همدان برگشت و راهی
آذربایجان شد تا حکومت خود را در آن ناحیه برپا کند و مراغه را به
پایتختی برگزیند. درحالی‌که دانشمندانی چون خواجه نصیر طوسی، عطاملک
جوینی و ابوبکر بن‌سعد اتابک در رکاب او بودند.

سپاه هولاکو خان به باروت چینی و جدیدترین تجهیزات مهندسی آن دوره
مجهز بود. سپاه هولاکو با سربازانی مسیحی از گرجستان تکمیل شده بود.
آذربایجان در آن زمان حساس اهمیتی خاص پیدا کرده بود. چراکه هولاکو در
نظر داشت باقی مانده دنیای اسلام را فتح و به دریای مدیترانه هم دست
یابد و گرجستان را نیز به قلمرو خود بیفزاید.
آذربایجان بر سر راه هر دو هدف سیاسی -سوق‌الجیشی او قرار داشت. علاوه
بر اینها راه ارتباطی از شرق به غرب به خصوص راه ابریشم از شهر مراغه
می‌گذشت.

 

+ درگذشت فاتح بغداد
در جست‌وجوی گذشته‌ی از دست رفته | مدرسه‌ی انوشیروان دادگر
9 ساعت پیش ارسال شده

نویسنده: میلاد دارایی | منتقد و پژوهشگر سینما


این سلسله‌یادداشت‌های کوتاه، اگر وقت و وسعی برای تداوم‌شان باشد، از علاقه‌ای شخصی و ضرورتی عمومی ناشی می‌شود: پرسه در تهران و بازدید از بناهای آن (گاه مشهور و گاه مهجور)، و به دست دادن روایتی از بنا که، ضمن بازگویی تاریخچه‌ی خود آن، گریزی به تاریخ تهران هم می‌زند. نخستین یادداشت این مجموعه، به‌اختصار، به مدرسه‌ی انوشیروان دادگر می‌پردازد.

دبیرستان دخترانه‌ی انوشیروان دادگر (یا آن‌طور که روی تابلوی ورودی آن درج شده، نوشیروان جی تاتا)، به‌تنهایی می‌تواند بخشی از تاریخ یک قرن اخیر ایران (و تهران) را بازنمایی کند: تاریخ احداث آن به سال ۱۳۱۵ بازمی‌گردد، سبک به‌کاررفته در معماری آن شباهت بسیاری با برخی بناهای هم‌دوره‌ی خود دارد، و البته به دست زرتشتیان بنا شده است. بی‌نیاز از گفتن است که دوره‌ی حکومت رضاشاه (۱۳۲۰-۱۳۰۴)، برهه‌ی پا گرفتن باستان‌گرایی غلیظی بود که، به‌واسطه‌ی میل هم‌زمان حاکمیت و گروهی از اهل فکرِ آن دوره به ایران پیش از اسلام، به‌تدریج هواداران فراوانی یافت. بر همین اساس، علاقه به کیش زرتشتی (در وجه اعتقادی) و الگوبرداری از بناهای به‌جامانده از آن دوران (در وجه هنری) به یکی از مشخصه‌های فرهنگی عصر پهلوی اول بدل شد.

مدرسه‌ی انوشیروان دادگر، همچون مدرسه‌ی فیروزبهرام (همتای پسرانه‌ی آن)، حاصل چنین فضایی است: ساخته‌شده به پیشنهاد و کمک بانو بامجی راتن بایی تاتا[۱] که از زرتشتیان ساکن هندوستان بود، بناشده بر زمین اهدایی انجمن زرتشتیان ایران، و با معماری الگوگرفته از بناهای ایران باستان، و مشخصاً تخت جمشید، که در همان سال‌ها به‌وسیله‌ی گروه باستان‌شناسی هرتسفلد مورد کاوش و پژوهش قرار گرفت. ستون‌ها و سرستون‌ها کاملاً به شیوه‌ی تخت جمشید طراحی و ساخته شده‌اند، و حتی روی کاشی‌های به‌کاررفته در بنا، نقش‌ها و حجاری‌های تخت جمشید بازآفرینی شده است (تشخیص تأثیر معماری ایران باستان، و مهم‌تر از همه تخت جمشید، بر بناهای هم‌دوره و همسایه‌ی مدرسه‌ی انوشیروان کار دشواری نیست: مدرسه‌ی گیو در مجاورت آن، کاخ شهربانی [وزارت امور خارجه‌ی فعلی] در میدان مشق و شرکت سهامی فرش در خیابان فردوسی، چند نمونه از این بناها هستند). از معماری داخلی بنا اطلاعات چندانی وجود ندارد (عکسی که از نمای بیرونی مدرسه می‌بینید، در بازدیدی تصادفی و کمابیش مخفیانه برداشته شده)، اما از وضعیت اسف‌بار آن اطلاعات جسته‌گریخته‌ای وجود دارد که اصلاً مایه‌ی تعجب نیست: سقف‌ها نم و برخی دیوارها ترک برداشته، بخش‌هایی از مدرسه طی آتش‌سوزی از بین رفته، و در کل بیش‌تر از آن‌که مناسب تحصیل باشد، به کار سازندگان فیلم‌ها و سریال‌های «الف ویژه‌»ی صدا و سیما می‌آید.

وقتی مدرسه در حوالی سال ۱۳۱۵ ساخته شد، با سنگ‌ها و ستون‌های حجیم و عظیمش، قرار بود یادگاری از شکوه گذشته‌ی ایران باستان باشد. چهل سال بعد، در سال ۱۳۵۵، وقتی بهرام بیضایی «کلاغ» را می‌ساخت، سراغ این مدرسه رفت و بخشی از تهران سحرانگیز و حسرت‌آمیزِ پیرزن فیلم را در آن بازسازی کرد. حالا، در سال ۱۳۹۶، بازدید از مدرسه ممکن است حسی مشابه را در برخی بینندگان ایجاد کند: شکوهی که روزگاری بوده و دیگر نیست، شوکتی که از دست رفته و برگشتنی نیست.

پی‌نوشت: دو سال بعد از انقلاب، در سال ۱۳۵۹، داریوش مهرجویی از فضای مدرسه‌ی انوشیروان دادگر استفاده‌ی دیگری کرد. «مدرسه‌ای که می‌رفتیم» فیلمی آشکارا تمثیلی بود که تقابل ظالم و مظلوم، و طغیان دومی و تسلیم اولی، را در قالب رابطه‌ی دانش‌آموزان و مدیر مدرسه‌ی «عدل آفاق» بازآفرینی می‌کرد. گویی آن نگاهِ -به باور مهرجویی- استبدادمحور و اقتدارگرایی که، در نیمه‌ی اول قرن حاضر، به شکل‌گیری این بنا (و بناهای مشابه) منجر شده بود، در پایان فیلم فرومی‌ریخت و نابود می‌شد.

صفحه‌ی اصلی پرونده‌ نقد معماری معاصر ایران

پی‌نوشت

[۱] – نکته‌ای ساده که نشان می‌دهد حتی در ضبط و حفظ ساده‌ترین امور هم دچار مشکل هستیم: نام این بانوی نیکوکار در کاشی‌کاری سردر مدرسه به همین شکل درج شده (البته تشخیص «بایی» یا «بانی»، با توجه به ارتفاع ساختمان، به چشم مسلح نیاز دارد)، اما در تابلویی که بیرون از مدرسه و برای معرفی این اثر ملی نصب شده، به فاصله‌ی دو خط، دو شکل مختلف ثبت شده: راتن بانجی بایی (تاتا)، رتن بانی تاتا. جست‌وجو در منابع اینترنتی، وضع را پیچیده‌تر هم می‌کند: راتن بایی بانجی (جی تاتا) و راتن بانجی بابایی (تاتا) از دیگر پیش‌نهادهای مطرح‌شده هستند.

 

+ در جست‌وجوی گذشته‌ی از دست رفته | مدرسه‌ی انوشیروان دادگر
مشكلات تئوريزه‌كردن «امر سياسی» در گفتمان معماری
13 ساعت پیش ارسال شده

نویسندگان:
 توماس اِی. داتن۲ | استاد فقید دانشگاه معماری میامی
لیان هرست مان۳ | معمار و فعال سیاسی و اجتماعی 
مترجم: علی غرقی


مقاله‌ی پیش رو در سال‌های پایانی قرن بیستم و در دوره‌ی ترکتازی نظریه‌پردازان پست‌مدرن معماری نوشته شده است. نثر مقاله پیچیده و مملو است از ارجاعات و مفاهیم مارکسیستی و عموما ناآشنا برای مخاطب معمار. مترجم وظیفه‌ی خود می‌داند از کیوان مهتدی قدردانی کند که ضمن یاری او در فهم برخی از آن مفاهیم، سخاوتمندانه بازخوانی متن را نیز بر عهده گرفت. همه‌ی پانویس‌ها (جز اسامی و معادل‌های انگلیسی) از نویسندگان مقاله است؛ اما لیدها، تصاویر و توضیحات آن‌ها از مترجم است که به دلیل الزامات صفحه‌بندی مجله، ناچار از الصاق آن‌ها بود.
معماری‌کردنْ عملی است اجتماعی؛ همان‌اندازه که از مالیه و صنایع ساختمانی تفکیک‌پذیر نیست، جدای از صنعت فرهنگ هم نمی‌توان تصورش کرد. معماری در مقام یکی از فراگیرترین فعالیت‌های اجتماعی میان توسعه‌ی اقتصادی و نظم ایدئولوژیک وساطت می‌کند و بسیاری از آن‌چه ما از نهادها، ساختار توزیع قدرت، مناسبات اجتماعی، ارزش‌های فرهنگی و زندگی روزمره می‌دانیم، به‌واسطه‌ی فضاهای کالبدی معماری ممکن شده است. فردریک جیمسون این مهم را با عنوان «زنجیره‌ی میانجی‌ها» توصیف می‌کند که از بازارهای آینده به سمت سرمایه‌ی مالی هدایت می‌شود؛ «از بورس‌بازی زمین به زیبایی‌شناسی و تولید فرهنگی، یا به بیان دیگر… به معماری» (۱۹۹۸، ۱۱۹). معماری‌کردن یعنی ساخت روابط اجتماعی و اقتصادی، تولید دانش و ساخت چشم‌اندازی از آینده. معماری‌کردن، از لحاظی، یعنی مسّاحی‌کردنِ جهان، یعنی مداخله‌کردن در آن، یعنی معنابخشی به آن. معماری عملی سیاسی است و به همین سبب، چه آن را گفتمان بدانیم چه عمل چه فرم، در محل تلاقی قدرت، مناسبات تولید، فرهنگ و بازنمایی قرار دارد؛ ابزاری است برای ساخت هویت‌ها و تفاوت‌هایمان و به شکل درآوردنِ طرز تلقی‌مان از جهان. معماری در مرکز سیاسی سرمایه‌داری جهانی‌ای در حال تحول واقع است و در گفتمان پست‌مدرن «امر سیاسی» جایگاهی کلیدی دارد.
در طول تاریخ، معماری در فرایند کنترل اقتصادی و سیاسی با نیروهای حاکم هم‌دستی کرده است. معماری به حیث جزئی اساسی از مالکیت ارضی و توسعه همواره تمرکز منابع و دارایی‌ها را تقویت کرده است. معماری جزئی از کالبد انسان‌ساخت است که در قالب نظامی از نشانه‌ها کار می‌کند و، به این اعتبار، به تفوق فرهنگ مسلط نیز یاری می‌رساند. جنبش معماری مدرن (ائتلاف آزادی از گرایش‌ها، سبک‌ها و مکاتب سیاسی گوناگون) بر این پیش‌فرض استوار بود که می‌توان با معماری مشکلات اجتماعی را درمان کرد. این جنبش قدرت استراتژیک خود را از ظرفیت اجتماعی ناشی از برتری فن‌سالارانه‌اش می‌گرفت. اتحاد هنر و فناوری در تولید انبوه نه‌تنها می‌توانست نوعی زیبایی‌شناسی مدرن پدید آورد و رفاه اجتماعی را افزایش دهد، بلکه می‌توانست آگاهی دموکراتیک روشنگرانه را برای توده‌های رنج‌دیده به ارمغان بیاورد و، بدین‌ترتیب، در جریان پیشرفت بشری مشارکت کند. به میانه‌ی قرن که رسیدیم، در جریان پیشرفت تردیدهایی حاصل شد و واژگان فرمالی که مدرنیست‌ها اصرار داشتند به برابری اجتماعی منجر می‌شود، از سوی جنبش اصلاحات اجتماعی مورد حمله قرار گرفت، آن هم در مقام مظهر غیرانسانی سودگرایی شرکت‌های بزرگ آمریکایی : سیستم‌های ساختمانی مدرن به سمت تمرکز سرمایه رفتند و تنها چیزی که از معماری مدرن باقی ماند، «سبکی» بود که به وجه مشخصه‌ی سرمایه‌داری جهانی تبدیل شده بود.
از فروپاشی دیوار برلینتا تا امروز، معماران زیادی وارد عرصه شده‌اند که میان معماری پیشروی امروز با پروژه‌ی اجتماعی شکست‌خورده‌ی ابتدای قرن بیستم تمایز قائل می‌شوند. آن‌ها کوشیده‌اند استراتژی‌های سیاسی رادیکالی را برای معماری در چارچوب وضعیت سرمایه‌داری متاخر از نو تئوریزه کنند. میعادگاه‌های گوناگونی «امر سیاسی» را مضمون خود قرار داده‌اند؛ فراوان‌اند همایش‌هایی درباره‌ی «فعالیت‌های انتقادی» و کتاب‌هایی با موضوعات «سیاسی»۴٫ این‌جا هدفِ ما شناخت بعضی از مشکلات در تئوریزه‌کردن معماری است؛ مشکلاتی که در [مسیر] تحلیل نقش سیاسی معماری در جامعه‌ی کنونی و نیز در امکان تبیین استراتژی‌های تازه برای بازسازی آن مانع ایجاد می‌کنند. اشارت مختصری به نظریه‌پردازان «امر سیاسی» به این تصویرسازی کمک می‌کند.
ما به‌طورکلی در این مقاله تاکید می‌کنیم که شگردها و ترفندهای انتزاعی نظریه‌پردازان معماری پست‌مدرن / چپ پسامارکسیستی، رابطه‌ی دینامیک بین تدابیر معمارانه و پیامدهای آن بر سپهر اجتماعی را به رادیکالیسمِ زیبایی‌شناسانه فروکاسته است. این شگردهای انتزاعی که با هدف پرهیز از تکرار اشتباهات مدرنیست‌ها به کار گرفته شد، به گونه‌های مختلفی از چیزی منجر شد که جیمسون آن را «گناه کبیره»ی مدرنیستی نامید : برابردانستن (یا تلفیق‌ِ) امر سیاسی و امر زیبایی‌شناسانه و پیش‌بینی دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی‌ای که در آینده موافق با فرایندهای فرمی تولید معماری رخ خواهند داد» (۱۹۸۵، ۷۱-۲). به عبارت دیگر، باور به این امر که تغییر اجتماعی به‌واسطه‌ی یکسان‌پنداشتن با دگرگونی‌های رادیکال در طراحی معمارانه رخ خواهد داد.
ما فکر می‌کنیم که این تدابیر معمارانه به سه صورت به بازتولید همان تلفیقی می‌انجامد که جیمسون گفته بود : نخست ازمیان‌رفتن تمایز بین سازوکارهای ساخت فرم و ساخت معنا؛ دوم نقد اجتماعی زیرمجموعه‌ی نقد معماری قرار داده می‌شود و سوم، تولید رادیکالیسمِ گفتاری در بطن دانشگاهْ جانشینِ کنش اجتماعی در جنبش‌های تغییر اجتماعی می‌شود. با این تلفیق‌ها خصلت دیالکتیکی این روابطِ پیچیده محو می‌شود، تمایزهای تحلیلی فرومی‌ریزد و وجوه‌های انتقادی مشکلات که با هدفِ یافتنِ تدبیرهای سیاسی رادیکال در معماری مطرح شده‌اند، تحت‌الشعاع قرار می‌گیرند.
ما از موضع مشخصی به این بازبینی وارد می‌شویم : از یک طرف ما معماران و دانشگاهیانی هستیم که درباره‌ی تولید فرم به‌مثابه کنشی سیاسی نظریه می‌پردازیم، درس می‌دهیم و قلم می‌فرساییم. ما گفتمان معماری و کنش اجتماعی تولید معماری را درون دگرگونی‌های جهانی اقتصاد سیاسی، فرهنگ و، به‌طور کلی، پیدایش تسلط گفتمان فعالیت روشنفکرانه می‌بینیم – با این هدف که امکان بازسازی یک پروژه‌ی اجتماعی جدید را به‌وسیله‌ی معماری بررسی کنیم (Dutton and Mann 1996). از طرف دیگر و به همان اندازه بااهمیت، ما این پروژه را از جایگاه‌ها و نقش‌های مختلف‌مان در ایجاد جنبش‌های تغییر اجتماعی در جغرافیاهای مختلف‌مان تئوریزه می‌کنیم. ما پارتیزان‌های صف‌آرایی‌های شهری هستیم۵٫ از منظرِ ما مناسبات تولیدی که توسعه‌های شهری را به پیش می‌رانند، همان اندازه که به برنامه‌ریزان شهری مربوط‌اند، پیوند وثیقی هم با انتخاب‌های زیبایی‌شناسانه‌ی هنرمندان محلی دارند. در هرکدام از این موارد، معماری به‌عنوان نیرویی اقتصادی و ایدئولوژیک عمل می‌کند.
به این سیاق، ما می‌خواهیم ریشه‌های نظریه‌پردازی سیاسی را در کنار هم، چون فعالیت معماری در تاریخ اجتماعی، و نه دانشگاه، دنبال کنیم. این تاکتیک جدلی است : ما خصوصا تولید گفتمانِ «رادیکال» را در دانشگاه به چالش می‌کشیم؛ چون در عرصه‌ی گفتار دانشگاهی اصطلاح امر «سیاسی» چنان به ابتذال کشیده شده و از آن سوءاستفاده شده است که به‌سختی بتوان آن را بازشناخت. و باز جدلی است چون هزینه‌ی فعالیت سیاسی در اجتماعات امروز ما بالاست و شگردهای مفهومی همین گفتمان، استراتژی‌های به‌اصطلاح «رادیکال»ِ فعالیت‌های معماری را به پیش می‌رانند؛ معمارانی که نتایج کارشان موانعی بر سر راه تغییر اجتماعی قرار می‌دهد. دغدغه‌ی ما این است که نظریه‌پردازی معماری بدون وجود پایه و اساس، به امر آکادمیک تبدیل می‌شود؛ جایی که هرچیزی روی کاغذ می‌تواند ممکن شود؛ و نتیجه‌ی ایجاد نوعی فرمالیسم زیبایی‌شناسانه است که چشم‌ها را به روی آثار و پیامدهای مشخص و عینی میانجی‌گری معماری و امکان تغییر آن می‌بندد و باعث می‌شود هیچ چشم‌انداز آرمان‌گرایانه‌ای از مناسبات اجتماعی جایگزین حتی به تصور هم درنیاید.
ما این‌جا با تکیه بر آرای آنتونیو گرامشی و چیزی که وی «کار ارگانیک روشنفکرانه» می‌نامد (Gramsci 1971 5-23) معماران پیشرو و روشنفکران را به چالش می‌کشیم. از نظر گرامشی، ایده‌ی روشنفکر ارگانیک به‌مثابه پاسخی مستعجل به سوال رشد آگاهی عمومی انقلابی عمل می‌کند. این روشنفکران توأمان هم رهبری می‌کنند و هم نمایندگی؛ زیرا به‌عقیده‌ی او تئوری زمانی به بالاترین حد از شفافیت می‌رسد که در کنش‌های جمعی خاصی تجسد یابد. پس این «نوع تازه‌ی روشنفکری» تنها می‌تواند در «مدرسه‌ی جنبش‌های اجتماعی» و با هدف استراتژی سیاسی تولید شود. او در «مشکلات مارکسیسم» می‌نویسد: «یکی از خطاهای روشنفکر این باور است که دانستن بدون درک‌کردن ممکن است، و حتی بدون احساس‌کردن و پرشوربودن. به‌عبارت دیگر، گمان کند که روشنفکر می‌تواند از فاصله و دور از مردم-ملت، یعنی بدون درک ابتدایی‌ترین شور و اشتیاق مردم همچنان روشنفکر بماند… بدون [درک] این شور و اشتیاق هیچ‌کسی نمی‌تواند تاریخ-سیاست بسازد» (۱۹۷۱، ۴۱۸). ما با تعمیم حکم گرامشی به زمینه‌ی بحث‌مان معتقدیم چالش کار روشنفکرانه‌ی ارگانیکْ تعریف کار به‌عنوان امری مربوط، انتقادی و استراتژیک است (ر. ک. Dutton and Mann 1996; L. Mann 1990, 1998). عناصر اصلی این کار بازیابی دو مفهوم «مبارزه‌جویی اجتماعی» و «جوهر خودبازتابانه»ی اصطلاحِ «انتقادی» در مقابل ادغام فراگیر آن است؛ طرفداری استراتژیک از سیاست‌های نژادی، جنسیتی و طبقاتی در برابر تئوری‌های سیاسی‌ای که امروزه بر گفتمان‌های دانشگاهی و حرفه‌ی معماری تسلط دارند و، به‌نام عمل روشنفکری انتقادی، ابزارهای ساختارشکنانه‌ای پرورش می‌دهند که نتایج مخربی به بار می‌آورند؛ و پیوندزدن فعالیت‌های معمارانه با کنش‌های جنبش‌های اجتماعی پیشرو و سازمان‌های سیاسی، نه‌تنها به‌صورت کنش‌هایی خودآگاهانه که به هیئت فعالیت‌هایی به‌صراحتْ تشکیلاتی. تمایز میان فرم و محتوای سیاسی فروپاشیده است در نوامبر ۱۹۹۴، نشریه‌ی «پراگرسیو آرکیتکچر۶» نقد جانانه‌ای درباره‌ی معمار سوپراستار، پیتر آیزنمن، به‌قلم منتقد و مورخ معماری، دایان گیراردو۷، منتشر کرد که به اقتصاد سیاسی مناسبات تولید در صنعت معماری می‌پرداخت – دیدگاه مغفولی در گفتمان حرفه‌ای معماری که با آن می‌توان به مداخلات آیزمن تاخت. نویسنده‌ی این مقاله به‌شکل بحث‌انگیزی روند تولید اجتماعی خود آیزنمن را به‌عنوان نظریه‌پردازِ خودخوانده‌ی نظریه‌ی «استراتژی‌های مقاومت» در برابر سنت غالب در معماری، کالبدشکافی می‌کند. او در این مسیر، موضوع رابطه‌ی میان ژست‌های رسمی، معانی سیاسی و نقش معماری در نقد فرهنگی را پیش می‌کشد. گیراردو نگران بود که گرایش اخیر حرفه‌ی معماری به سمت فرمالیسم زیبایی‌شناسانه (به‌ویژه آن فرم‌هایی که زیر تاثیر جریان واسازی۸ در ادبیات و فلسفه شکل گرفته‌اند که در اصل نقدی بر اومانیسم بورژوایی بوده است، آن هم از طریق جابه‌جاسازی نظام‌های معنایی بورژوایی)، درواقع تصاحب‌کردنِ «ایده‌ی امر رادیکال» و مانع‌شدن از تحقق آن است که درنتیجه سبب بازتولید «… دنیایی فانتزی می‌شود که در آن ماجراجویی در ظاهر جای چالش را در ذات می‌گیرد» (Ghirardo1994, 73). آیزنمن در پاسخش به این انتقاد که به همراه هفده مقاله‌ی دیگر به انتخاب خودش منتشر شد، این سوال را مطرح کرد که «آیا فرم می‌تواند هم در گفتار و هم در عملِ معماری وجه سیاسی داشته باشد؟»(Eisenman et al. 1995). تقریبا همه‌ی کسانی که به این سوال آیزنمن پاسخ داده بودند، روی یک جواب اتفاق نظر داشتند؛ اکثرا عقیده داشتند که «تقریبا هر کنش بشری‌ای وجه سیاسی دارد» یا «هیچ فرمالیسمی بدون وجوه سیاسی خاص وجود ندارد» (۸۸). بسیاری از پاسخ‌دهندگان به قصد دفاع از پیوند گریزناپذیر میان فرم و سیاست، علیه «سنت فلسفی قابل تردیدی که فرم را از محتوا جدا می‌کند» هشدار می‌دادند یا به «ناتوانی بورژوازی در اندیشیدن بیرون از چارچوبِ مقولاتِ غیردیالکتیکی و جزءبه‌جزءشده» اشاره می‌کردند (۸۸). ما هم با این پاسخ‌ها هم‌نظریم؛ هرچند می‌توانستند بهتر از این باشند. بااین‌حال، وقتی عمیق‌تر می‌شویم، به نتیجه‌ی نگران‌کننده‌ای می‌رسیم. آن‌چه ما را نگران می‌کند این است که تلاش برای مخالفت با سنت فلسفی اومانیستی‌ای که فرم و محتوای سیاسی را تفکیک می‌کند، به تلفیق‌های خطرناکی می‌انجامد. یادداشت کی. مایکل هیز۹، سردبیر نشریه‌ی اسمبلیج۱۰، شاهدی بر نگرانی ماست: «این استنباط که توجه به فرم [لزوما] به بی‌توجهی به مسائل اجتماعی می‌انجامد، چیزی بدتر از یک اشتباه نظری است … این همان بازگویی تقابل کلیشه‌ای و بی‌مزه بین نظریه و عمل است که نظریه‌پردازان و معماران [همیشه] وقت‌شان را برای حل آن گذرانده‌اند» (۸۸). نگرانی ما این است که این شور و شوق برای محوکردنِ تقابل میان «نظریه و عمل» به خلق تلفیقی بینجامد که در آن ساختِ فرم و ساختِ معنا به ماهیت‌هایی تمییزناپذیر تبدیل شوند. ما معتقدیم برای دریافتن نقش دقیق و مشخص معماری در میانجی‌گری بین توسعه‌ی اقتصادی و نظم ایدئولوژیک، مهم است تمایزی نظری میان فرم و محتوا برقرار کنیم و از این طریق نفوذ هریک را در دیگری تحلیل کنیم و هرکدام را در ارتباط دیالکتیکی مشخصی ببینیم که تنها در موارد محدودی به هویت واحد می‌رسند. ناتوانی در تمیزدادنِ این‌دو بی‌تردید به برابرسازی کاذب می‌انجامد؛ برای نمونه، فرم رادیکال ذاتا برسازنده‌ی سیاست رادیکال پنداشته می‌شود. با این تفاصیل، حرف ما این است که البته که فرم همیشه سیاسی است؛ معنای سیاسی دارد؛ نتایج و عواقب سیاسی دارد؛ تحت‌تاثیر شرایط سیاسی عینیت می‌یابد و معمارانی که به دنبال تغییرات اجتماعی از طریق ژست‌های فرمال‌اند می‌توانند تاثیرات اجتماعی بگذارند؛ اما این بدین معنا نیست که تمرکز بر فرم‌های «مزاحم» با شگردهای زیبایی‌شناسانه‌ی «رادیکال» خودبه‌خود تغییر اجتماعی ایجاد می‌کند، یا حتی لاجرم دغدغه‌های اجتماعی را افزایش می‌دهد. این که می‌پذیریم فرم و محتوای سیاسی مقابل هم قرار ندارند، به این معنا نیست که بگوییم آن‌ها با هم یکی‌اند (Jameson 1971, 1981; L. Mann 1991, 1996; Leach 1999). ما معتقدیم نبض عمل تئوریک انتقادی، در بررسی مجموعه‌ی مشخصی از روابط میان فرم و محتوا در آثار معماری می‌تپد. ارتباط میان سیاست و فرم تنها با نظریه‌پردازی شفاف و آگاهانه قابل‌فهم است. ما آن بحث‌های سطحی و مبتذلی را که فقط دل‌مشغول همین سوال‌اند که «آیا میان فرم و سیاست ارتباطی هست؟ – نقطه، تمام»، رها می‌کنیم؛ زیرا معماران را به پیش نمی‌رانند و آن‌ها را وانمی‌دارند بپرسند که پس کدام شکل از سیاست ارزش درگیرشدن دارد؟ یا فرم چگونه می‌تواند در تغییر مسیر اجتماعی مشارکت کند؟ مسئله این نیست که آیا فرم معنای سیاسی دارد یا نه؛ مسئله این است که چه میانجی‌های مشخصی از روابط واقعا رخ می‌دهد و چه آثار واقعی سیاسی‌ای را می‌توان با مداخلات فرمال در عرصه‌های مشخص سیاسی صورت داد. برای مثال، در لحظه‌های تاریخی، کدام‌یک از تئوری‌های ساخت فرم [معماری] می‌تواند «اندیشیدن را پیرامون مناسبات اجتماعی» در یک جنبش اجتماعی ضدفاشیست، ضدسرمایه‌داری و انترناسیونالیسی ممکن کند؟ نقد اجتماعی را ذیل نقد معماری جا داده‌اند نظریه‌پردازان بسیاری برای آن‌که از جبرگرایی اقتصادی۱۱ یا نظریه‌های عامه‌پسندانه‌ای مثل نظریه‌ی بازتاب۱۲ دوری کنند، خود را به حوزه‌ی مشخص و تعریف‌شده‌ی معماری محدود کرده‌اند و به کنکاش سویه‌هایی از این رشته پرداخته‌اند که منحصر به آن باشد. آن‌ها این سویه‌ها را بالنسبه مستقل از توسعه‌ی اقتصادی، صنعت ساخت‌وساز و فرایندهای سیاسی می‌بینند که ویژگی‌های معماری را در درون یک «تمامیت اجتماعی» جا می‌دهد. این گرایشْ آن‌ها را به سمت تمرکز بر عوامل تعیین‌کننده در زبان فرمال معماری سوق می‌دهد؛ به سمت عناصر معمارانه‌ای که توأمان هم محصول مصالح و روش‌های ساخت‌اند و هم محصول قوانین هندسی و گونه‌شناسی‌های متعلق به سنت‌های زیبایی‌شناسانه در تاریخ این رشته. پیش‌فرض این نظریه‌پردازان این است که انقطاع رادیکال از آن سنت‌های بورژوایی، کنش سیاسی رادیکالی می‌سازد که مختص به رشته‌ی معماری است. ما البته به سازوکارهایی که بعضی از سنت‌های زیبایی‌شناسانه به مدد آن‌ها نقش میانجی‌گرانه‌ی معماری را شکل می‌دهند، علاقه داریم. ما به ظرفیت‌های سیاسی تحلیل انتقادی اجزای مشخصی از یک تمامیت اجتماعی هم علاقه‌مندیم که احتمالا تنها به‌میانجی آثار زیبایی‌شناسانه‌اش رؤیت‌پذیر است؛ و متعاقبا به استراتژی‌های مقاومت درون ساحت زیبایی‌شناسی علاقه‌مندیم؛ چون ممکن است روی اجزای خاصی از سرمایه‌داری جهانی اثر بگذارند یا حتی روند تولید بعضی مناسبات اجتماعی پیش رو را ترسیم کنند. اما چیزی که مشاهده می‌کنیم این است که در آن نقدها موضع پرداخت به دگرگونی اجتماعی عموما به گفتمان معماری محدود است و، بدین ترتیب، نقد جامعه به نقد اومانیسمِ معمارانه فرومی‌کاهد. احتمالا نظریه‌پردازان از ترس بازسازی ابرروایتی از سوسیالیسم برای تحلیل تمامیت اجتماعی موجود، اما نامرئی سرمایه‌داری جهانی، تلاشی نمی‌کنند و، در عوضِ آن، روی استقلالِ نسبی بخش‌های مشخصی از جامعه متمرکز می‌شوند. آن‌ها در این مسیر عمدتا به تئوری «نیمه-خودآیینی۱۳ حوزه‌ها» در تفکر لویی آلتوسر تکیه می‌کنند. با وجود آن‌که در انتقاد از اومانیسم بورژوایی با این رویکرد هم‌داستانیم، نگرانیم که نقش اجتماعی معماری تنها به مسائلی فروکاهد که در چارچوب سنت‌های نقدِ زیبایی‌شناسانه‌ی معماری قابل‌بررسی است. در عوض «منتقدان اجتماعی» که به تولید اجتماعی معماری و گفتمان آن توجه دارند، از گفتمان دانشگاهی که موضوع تحقیق آن معماری است، بیرون انداخته می‌شوند. آن رویکردهای آکادمیکی که نقد جامعه را جدی می‌گیرند و سازوکار معماری را داخل تمامیتی اجتماعی تعریف می‌کنند، کنار گذاشته یا فراموش می‌شوند و، در عوض، نقد زیبایی‌شناسانه‌ی معماری ادعای ورود به عرصه‌ی تغییر اجتماعی می‌کند (L. Mann 1990, 1996; Ward 1996; Dutton 1996). بار دیگر مثال‌هایی می‌آوریم از شگردهایی که مشاهده کرده‌ایم. هیئت تحریریه‌ی نشریه‌ی معماری «اسمبلاژ» –که خود را «نشریه‌ای جدی در عرصه‌ی نظریه و نقد معماری با هدف تاثیرگذاری بر فرهنگ معاصر» معرفی می‌کند – اخیرا در دانشگاه تولِین۱۴ از افراد دعوت کرده است تا دوباره به وجه سیاسی گفتمان معماری بیندیشند. حاصل این مباحثه در شماره‌ی ۲۷ آن نشریه با عنوان فرعی «مقالات تولین : سیاست در گفتمان معماری معاصر» چاپ شد و بحث‌ها حول پاسخ به این سوال می‌گردد که «گستره‌ی سیاسی کار آکادمیک معماری تا به کجا می‌رود؟». طبعا منتظریم در جواب به این سوال رویکردهای نظری به «نقد» و نقش روش‌شناسی‌های «پژوهشی۱۵» در تولید گفتمان معماری جامعه بررسی شود؛ در کمال تعجب اما هیچ نشانی از زندگی سیاسی شهرها، جنبش‌ها یا مردم درون هیچ‌کدام از مقالات دانشوران این شماره نمی‌بینید. بسیاری از آن‌ها (کماکان) وجود ارتباطی انکارناپذیر را بین معماری و سیاست تصدیق می‌کنند، برخی از آنان به آلتوسر ارجاع می‌دهند تا از ویژگی نیمه-خودآیینی در زبان و ایدئولوژی معماری دفاع کنند و آخرسر هم نتیجه می‌گیرند که نیاز است کارهای فکری بیشتری صورت بگیرد (و نیز راهبردهای طراحانه‌ی بیشتری تولید شود) و بدین‌ترتیب ایدئولوژی‌های غالب درون گفتمان معماری نقد و، درنهایت، تضعیف شوند. یکی از آن‌ها ادعا می‌کند «اگر حرکت معماری به سمت جامعه و درنتیجه به سمت سیاست باشد، لازمه‌ی تبدیل آن به یک جریان، به‌سوال‌کشیدن آن است؛ تا آن اندازه که درنهایت به افشای این وضعیت بینجامد» (Rakatansky 1995, 13). فروکاستنِ تمامیت اجتماعی به تصویری که از لنز گفتمان معماری دیده می‌شود، به تقلیل‌های دیگری در مقالات تولین انجامیده است. نظریه‌پردازان تولین برای آن‌که عناصر فرمال را صرفا بازتابی از ابزارهای تولید نبینند، بر محتوای ایدئولوژیک زبان فرمال معماری تمرکز می‌کنند؛ یعنی تلاش برای تغییر اجتماعی به عرصه‌ی ایدئولوژیک محدود می‌ماند. برای مثال کی. مایکل هیز در مقاله‌اش (۱۹۹۵) استراتژی «لطافت ایدئولوژیک» را طرح می‌کند و این بحث را پیش می‌کشد که شاید معماری در وهله‌ی نهایی تعیین می‌شود، اما نه به‌وسیله‌ی [نیروهای] اقتصاد؛ بلکه به‌وسیله‌ی فرهنگ و مشخصا رسانه. چنین تحلیلی، آن هم از کسی که خود را متعلق به چپ و به قول خودش «تتمه‌ی مارکسیسم۱۶» می‌داند، حسابی توی ذوق می‌زند. این نویسنده در جایی دیگر به نظریه‌ی آلتوسر اشاره می‌کند که خودآیینی نسبی فعالیت‌ها در حدود روبنای ایدئولوژیک «در وهله‌ی نهایی» با نیروهای زیربنایی اقتصاد گره می‌خورد؛ اما با اعطای قدرت تعین به سازوکارهای روبنایی، آرای آلتوسر را وارونه جلوه می‌دهد. نگرانی از تاثیر نیروهای پیش‌برنده‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری همیشه یا منفصل شده یا جذب منازعات ایدئولوژیک روبنایی شده است؛ و در این موردِ به‌خصوص، این اتفاق در دنیای کوچک زیبایی‌شناسی معماری روی داده است. بدین‌ترتیب دیگر وضعیتی که در آن «زیربنای اقتصادی» آلتوسر متعین می‌شود، قابل‌تصور نیست. هیز با این استدلال که «لحظه‌ی آلتوسری» گذشته است، ترفندش را توجیه می‌کند (۱۹۹۵، ۴۳). ما قبول داریم که با طراحی و استراتژی‌های زیبایی‌شناسانه‌ی معماری می‌توان در مقابل وحدت هارمونیکِ کاذبِ نگرش بورژوایی ایستادگی کرد و با آن می‌توان زبان معماری را که استعاره‌ای بنیادین از نظم فلسفی بورژوایی است، برانداخت؛ ما قبول داریم که استراتژی‌های مقاومتی می‌توانند مناسبات اجتماعی‌ای تدارک ببینند که در برابر و فراتر از محدودیت‌های وضع‌شده به‌وسیله‌ی اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری فراملیتی عمل کنند؛ و قبول داریم که در دوران سرکوب می‌توان از تناقضات سیاسی «راه‌حل‌های سمبلیکی» ساخت که قابلیت جذب در فضای [مرسوم] حرفه را نداشته باشند؛ اما این استراتژی‌ها، به سیاقی که هم‌اینک به کار گرفته می‌شوند، به دگرگون‌سازی تناقضات اجتماعی ذاتی سرمایه‌داری یا آکادمی نمی‌پردازند. آن‌ها از مقاومت در برابر زندگی اجتماعی بورژوایی به‌وسیله‌ی کنش اجتماعی عاجزند. به بیان دیگر، از طریق تمرکز بر استراتژی‌های مقاومتی فرمال که در حوزه‌ی فرهنگ و ایدئولوژی قرار می‌گیرند، محل واقعی تولیدِ معماری در اقتصاد سیاسی صنعت ساختمان به فراموشی سپرده می‌شود و نقد جامعه به نقد فلسفه‌ی معماری تقلیل می‌یابد. درنهایت چنین استدلال‌های مفهومی‌ای به جایگاه ایدئولوژیک و اقتصادی معماری در مناسبات پیچیده‌ی تولید بی‌توجه‌اند؛ همان مناسباتی که تمامیت اجتماع را برمی‌سازندرادیکالیسم گفتاری زیبایی‌شناسانه به جای کنش اجتماعی در تردستی سوّمی فعالیت گفتاری نه‌تنها در اولویت قرار می‌گیرد، که تنها شکل انحصاری کنش واقع می‌شود، و جهان اجتماعی به گفتمان تقلیل داده می‌شود (به هر شکلی که بخواهد باشد). در این تلفیق، استراتژی‌های مقاومت در قلمرو گفتار صوری به رویکرد ما نسبت به فعالیت در جهان اجتماعی بدل می‌شوند. از این منظر، «کارِ ساخته‌شده» به‌واسطه‌ی بُعدِ «فرمال»ش واجد ارزش سیاسی است و هرگونه مداخله‌ی فرمالْ محصول استراتژی‌های براندازانه‌ی گفتمان انتقادی آکادمی‌های معماری و نشریاتی همچون اسمبلاژ و اِنی۱۷ فهم می‌شود. در این رویکرد هیچ تمامیت اجتماعی‌ای که شامل جنبش‌های تغییر مناسبات اجتماعی باشد، مجال ظهور ندارد؛ ویژگی‌ای که این دریافت از معماری را ظاهرا از هرگونه عاملیت انسانی بری می‌کند (Dutton 1996; Soltan 1996; Ward 1996). ما فکر می‌کنیم که مقالات تولِین به‌وضوح نشان می‌دهند که به اعتقاد آن‌ها گفتمان معماری (و نه عمل معماری) حوزه‌ی کنش رادیکال است. به این قضیه در کتاب «یازده نویسنده در جست‌وجوی ساختمان۱۸» مفصل‌تر پرداخته شده است. این کتاب درباره‌ی «مرکز آموزش دیزاین و هنر آرونوف۱۹»، واقع در دانشگاه سین‌سیناتی، کارِ پیتر آیزنمن است؛ و در آن بسیاری از منتقدانی که دعوت شده بودند از ساختمان تجلیل کردند [با این توضیح] که روح تازه‌ای به زبان معماری دمیده و به آن‌سوی نظام‌های فکری متعارفِ این رشته قدم گذاشته است (Davidson 1992). برای نمونه، می‌بینیم که مرکز آرونوف موفق شده است تولید خود را به نقطه‌ی خودآیینی برساند و توانسته تا جایی به سوژه‌ی انسان بی‌توجه باشد که «معلوم نیست ارزیابی ارزش‌گذاری این ساختمان به‌لحاظ تجربه[ی کاربران] اصلا کار درستی باشد» (Zaero-Polo 1992, 37). مفهوم «معماری بدون عاملیت انسانی» – که یحتمل کمتر افراطی است؛ اما همان اثر را دارد – توجیهی است که معمار سوپراستار، رم کولهاس، در حذف «خواست مردم» پیش می‌کشد؛ زیرا به باور او خواست مردم «انسجام کافی را برای هویت‌بخشی به خود ندارد». این نقل‌قول‌ها مربوط‌اند به بخشی از پاسخ رم کولهاس به این سوال که «اگر ساختمان‌سازی اساسا کنشی سیاسی است، درک شما از نقش معماران در ارتباط با خواست مردم چیست؟» که در یکی از شماره‌های ویژه‌ی نشریه‌ی اِنی‌پلِیس۲۰ از او پرسیده شده است. در این شماره تعداد زیادی نظریه‌پرداز-حرفه‌مندِ معمار جمع شده‌اند تا درباره‌ی «جایگاه معماری در سیاست۲۱» بحث کنند (Davidson 1995, 232). این درست که فهم خواست مردم هیچ‌وقت آسان نیست؛ به‌ویژه اگر جنبش‌های اجتماعی سازمان‌یافته‌ای وجود نداشته باشند که نقشی برای معماری تعیین کنند؛ اما تعبیر ما از پاسخ کولهاس این است که چون نمی‌داند چگونه در حیات اجتماعی مشارکت کند، دلیلی هم برای تلاش نمی‌بیند، و حتی آن را کار درستی نمی‌داند. به باور او این مسئله در حدود دل‌مشغولی‌های معماران نیست؛ زیرا آن‌ها فقط می‌توانند بیانات ایدئولوژیک خود را به‌واسطه‌ی فرم و از درونِ گفتمان‌های معماری اظهار دارند. در مقام روشنفکری مردمی، کولهاس به «نزدیکی صادقانه» به منافع عمومی رضایت می‌دهد (۲۳۲).
ما نگرانیم؛ چون زبانی را در مقاومت رادیکال می‌بینیم که جدایی خود را از عمل سیاسی با حواله‌کردن شور و شوق سیاسی به عرصه‌ی حرف و گفتارْ توجیه می‌کند. نظریه‌پردازان [ ِ این زبان] به کنج آرامشِ گفتمانی که درون آکادمی تولید می‌شود عقب‌نشینی می‌کنند؛ آن‌جا که سازوکارهای ایدئولوژیکِ زبان رسمی ویژه‌ی رشته‌ی معماری به‌سهولت قابل واکاوی است. این عقب‌نشینی به سمت گفتار، جایی که در آن امور سیاسی در گرداب زبانی فرومی‌غلتند که هیچ قصدی برای درآمیختن با مبارزه‌ی روزانه ندارد، خط‌مشی گفتمان معماری معاصر امروز را به‌صراحت برملا می‌کند. تئوری‌های مقاومتی که بر پایه‌ی ژست‌های زیبایی‌شناسانه / زبان‌شناسانه استوارند، به نزاع‌های ایدئولوژیک اجازه می‌دهند از طریق شکل‌گرایی‌های زیبایی‌شناسانه، جای عمل رادیکال را در صف‌آرایی‌های اجتماعی بگیرند. علاوه بر این، نظریه‌پردازی کنش اجتماعی عینی را با «کنش» نظریه‌پردازی جایگزین می‌کند؛ فعالیتی که در خدمت آکادمی است نه در خدمت نقش ارگانیک روشنفکر؛ و همان تدابیری را بی‌اهمیت می‌سازد که آسیب‌رساندن به ایدئولوژی‌های معماری را ابزاری برای آسیب‌رسانی به نظام سرمایه‌داری می‌دانستند. بدین صورت است که صنعت پرسش‌وپاسخ انتقادی با کنش‌های ساخت‌وسازِ انتقادی در جهان اجتماعی قطع رابطه می‌کند. ما فکر می‌کنیم که با توجه به ارتباطات اجتماعی و آرایش‌های نهادی۲۲ این صنعت، درآمیختنِ این دو موضوعْ پروژه‌ی اجتماعی معماری را به فعالیت‌های گفتاری و درنتیجه به آکادمی محدود می‌کند. نظریه‌پردازان شیفته‌ی تولید مفهوم روابط و نسبت‌های تازه‌اند؛ درحالی‌که روابط و نسبت‌های واقعی را نادیده می‌گیرند و معماری را از تلاش واقعی و مادی برای تغییر جهان جدا می‌کنند و، احتمالا بدتر از همه، چنین به نظر می‌رسد که نگاه‌های سیاسی ظاهرا پیشروی آن‌ها که در بدنه‌ی سیاسی، عرصه‌ی ستیزِ سرمایه‌ی مالی و توسعه‌ی زمین، و نیز در جنبش‌های اجتماعی ریشه ندارد، نه صرفا مقوله‌ای آکادمیک که در لحظاتِ تاریخی صف‌آرایی سیاسی، عملا ارتجاعی‌اند. درنهایت این شگردِ مفهومی از فرایندی چشم‌پوشی می‌کند که به اعتبار آن نظریه باید در مکتب حیات اجتماعی تولید شود مکان نظریه‌پردازی : رابطه‌ی نظریه / عمل برایمان غریب است که در این فراخواندن‌ها به بازاندیشی در امر سیاسی، هیچ اشاره‌ای به لزوم برقراری پیوند میان معماران و جنبش‌های اجتماعی و سیاسی نمی‌شود؛ چون درآن‌صورت است که می‌شود توان معماری را در میانجی‌گری آزمود. چنین اختلاطی می‌تواند استراتژی‌های مقاومت را از درون مدرسه‌ی حیات اجتماعی تولید کند و روح تازه‌ای به حیات فکری نظریه‌پردازان خودخوانده‌ی «امر سیاسی» در معماری بدمد. اما در هیچ‌کدام از مواردی که مطالعه کردیم، حتی یک نظریه‌پرداز هم به این موضوع اشاره‌ای نکرده است.
دراین‌باره، حین مطالعه پیرامون «امر سیاسی» در معماری، به مسئله‌ای دیرین در مارکسیسم رسیدیم: رابطه‌ی تئوری و عمل، که گرامشی هم به آن پرداخته است. این‌جا به‌طور خلاصه به بحثی از پری اندرسون۲۳ می‌پردازیم درباره‌ی تحول تاریخی «انحرافی» که نظریه‌پردازی مارکیسستی بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۶۸ «از هر نوعی از عمل سیاسی انقلابی» پیدا کرد (۱۹۷۶، ۴۲). نظریه‌پردازان مارکسیست در مواجهه با رواج استالینیسم در احزاب کمونیستی و قلع‌وقمعِ فاشیستی حیات فکری چند مسیر را در پیش گرفتند : تعدادی به صف مبارزات مستقیم سیاسی پیوستند و زیر لوای احزاب سیاسی رسمی کمونیستی‌ای رفتند که ایده‌های پیشروی تئوری مارکسیستی را تکه‌تکه کرده بودند. آن‌ها در توافقی نانوشته پذیرفته بودند که در ازای امکان ادامه‌ی کارهای نظری‌شان، در برابر سوال‌های مربوط به مبارزات توده‌ها، هرچند مبهم، سکوت اختیار کنند. گروه دیگر کلا از مبارزات سیاسی عقب کشیدند و به «آزادی» و امنیت بورژوایی موجود در آکادمی پناه بردند و نظریه‌پردازی را به‌عنوان کنشی فی‌نفسه [سیاسی] توجیه کردند. پری اندرسون در این میان آنتونیو گرامشی را به‌عنوان تنها کسی که خود توانست به کنشی یکپارچه و هماهنگ برسد، می‌ستاید. پری اندرسون با جزئیات شرح می‌دهد که چگونه «تنگ‌کردنِ فضای کار تئوریک به راه‌حل‌های منوط به فرمانبری سازمانی یا انزوای فردی [ ِ نظریه‌پردازان]، امکان هرگونه رابطه‌ی پویایی را میان ماتریالیسم تاریخی و مبارزات سوسیالیستی فلج می‌کند و در برابر بسط مضامین اصلی مارکسیسمِ کلاسیک مانع ایجاد می‌کند» (۱۹۷۶ ،۴۵). یعنی در «موشکافی قوانین حرکت اقتصاد سرمایه‌داری، به‌منزله‌ی یک‌جور شیوه‌ی تولید، واکاوی دستگاه سیاسی دولت بورژوایی، و استراتژی مبارزات طبقاتی برای برانداختن آن» (۴۴۵). در موضع مخالفی که مارکسیسمِ گفتمان آکادمیک در قبال فعالیت انقلابی اتخاذ می‌کند، مسئله‌ی رابطه‌ی میانجی‌گرایانه‌ی میان این دو محو می‌شود و کنش اجتماعی به کارهای خودآیین و آکادمیک «روشنفکرانه» تنزل می‌یابد، که خود به فرم خاصی در معماری دست یافته است. نمونه‌ی عالی این موضع را می‌توان در مجادله‌ای غلط یافت که می‌خواهد تئوری خودآیینی نسبی آلتوسر را در حوزه‌ی ایدئولوژیک در مقابل تئوری «نزاع هژمونی۲۴» گرامشی قرار دهد؛ درحالی‌که این تقابل هیچ‌گاه در بسط تفسیری۲۵ آلتوسر از گرامشی وجود نداشت۲۶٫ عجیب آن‌که مفهوم «امر سیاسی» – که مارکس آن را به‌لحاظ تحلیلی متمایز از «امر اقتصادی» توصیف کرده است – طوری به خدمت گرفته می‌شود که با فروافتادنِ مسئله‌ی پیشرفت اجتماعی در معماری، این دو قلمرو تحلیلی [سیاست و اقتصاد] را بیش‌ازپیش از هم جدا می‌کند۲۷٫ همه‌ی فعالیت‌هایی که سابق بر این با تعبیر «نفوذ متقابل»ِ زیربنا و روبنا در اقتصاد سیاسی شناخته می‌شدند، با انتقال به حوزه‌ی روبنا «سیاسی» خوانده می‌شوند. صنعت پرشوروحرارتِ نظریه‌سازی در معماری، مستقیما وابسته به تکوین یک استراتژی فراگیر است (تو بگو یک «کلان‌روایت») که با عدول از نظریه‌ی مبتذل‌اندیشانه‌ی «بازتاب»، تمام سوالات سیاست را به وضعیت اقتصادی تولید (یعنی زیربنا) گره می‌زند. در طول سال‌ها این استراتژی به پرورش نظریه‌هایی انجامیده است که خود را فی‌نفسه یک «کار» می‌انگارند و بدین‌ترتیب حفظ فاصله‌ی نظریه‌پردازی از مدرسه‌ی حیات اجتماعی و محدودشدنش به آکادمی‌های آموزش بورژوایی را توجیه می‌کنند.
تصویری که مارکس و انگلس (و سازمان‌های انقلابی‌ای که پس از ۱۸۴۸ شکل گرفتند) از کار فکری ترسیم کرده بودند، با ایده‌ها و آرمان‌های طبقات انقلابی‌ای گره خورده بود که با مرگ گرامشی همگی محو شدند : عمل انقلابی و تئوری آکادمیک در مارکسیسمِ غربی رسما با هم بیگانه شدند؛ و با فروریختن دیوار برلین در ۱۹۸۹، نظریه‌پردازان دانشگاهی با شور و حرارتِ پسامارکسیسمِ پست‌مدرن، اعلام پیروزی بر انقلاب کردند. ما معتقدیم وضعیتی که آن شکاف تاریخی را تولید می‌کرد دیگر در غرب وجود ندارد؛ بااین‌حال چنین ارزش‌گذاری‌هایی هم برای قطع ارتباط میان نظریه‌پردازی و عمل مستقیم اجتماعی در کار فکری، بیشتر کارکردی سنتی داشته‌اند تا ارگانیک. در ادبیات گرامشی، آن‌چه نقش روشنفکر را «ارگانیک» می‌کند بناکردن اساس کارِ روشنفکری بر مبارزات سازمان‌یافته برای تغییر اجتماعی است. از داخل کنش‌های سیاسی در جهان اجتماعی است که نظریه‌پردازی‌های مربوط به پیشرفت اجتماعی شکل می‌گیرند. تنها از این مسیر است که نفوذ متقابلِ گستره‌های پایان‌ناپذیرِ زیربنا و روبنای مارکس (کنش‌های متقابل و پویا میان نیروهای موجود در آرایش اجتماعی) می‌تواند آشکار شود و ساختارِ مناسبات از طریق آثارش رؤیت‌پذیر شود. از این چارچوب خودآگاهی می‌توان استراتژی‌های مشخصی برای میانجی‌گری تولید کرد و به تجربیات سیاسی مشخصی در معماری دست زد. بدین ترتیب است که توانِ خودآیینی نسبی نهفته در زیبایی‌شناسی به‌طور موثر به خدمت گرفته می‌شود. در جمع‌بندی این مقاله یادآوری می‌کنیم که آن‌چه ذیل مقوله‌ی نظریه‌پردازی بر آن تمرکز کردیم، «کار نظریه‌پردازی» بود – به‌تعبیر کسانی که آن را عملی سیاسی می‌بینند. ما این‌جا قصد نداشتیم بپرسیم که آیا واکاوی و استراتژی برای تغییر اجتماعی حیاتی است یا نه (البته که است)، یا بپرسیم که آیا ایده می‌تواند به نیروی مادی تبدیل شود (همه متفق‌القولیم که می‌تواند)، یا آیا ممکن است پیش‌نگری‌های آرمان‌خواهانه۲۸ به نیروهای مخالف هژمونی تبدیل شوند (بله، ممکن است). ما حتی قصد نداشتیم از تقابل‌ها در مبارزات طبقاتی بیرون از آکادمی بپرسیم که آیا می‌توانند نظریه تولید کنند یا نه (قطعا می‌توانند). تمرکز ما روی اشکالات مفهومی‌ای بود که در بعضی از نظریه‌پردازی‌ها می‌بینیم؛ نظریه‌پردازی‌هایی که بر جروبحث‌های حول رادیکالیسمِ سیاسی در معماری حاکم‌اند. ادعای ما این است که کارهایی از این دست مجموعه‌ی مشخصی از مفاهیم را به کار می‌گیرند و بقیه را وارد نمی‌کنند و نیز عموما محصول سلسله‌ی مشخصی از مناسبات اجتماعی‌اند. عجیب نیست که چنین ترکیباتی عمدتا درون آکادمی تولید می‌شوند؛ زیرا این‌جا هم شناختِ نقش اجتماعی معماری غایب است – درواقع حذف شده است. ما معتقدیم که این گرایش به حذف از طریق شگردهای مفهومی، به‌طور عمده حاصل کناره‌گیری اکثریت نظریه‌پردازانِ خودخوانده از همان جهان اجتماعی‌ای است که استراتژی‌های فرمال‌شان بر آن تاثیر می‌گذارند. نظر ما این است که اگر نظریه‌پردازان با جنبش‌های تغییر اجتماعی همدل و همبسته می‌بودند، احتمال به‌وجودآمدنِ چنین ترکیب‌هایی که شناسایی کردیم، کمتر می‌شد. با این تفاصیل، ما مسیری را می‌رویم که تولیدکنندگان فرهنگ مادی رفته‌اند؛ کسانی که عمیقا با سازمان‌های سیاسی پیشرو و جنبش‌های اجتماعی همدل و هم‌بسته‌اند و از هنر و معماری برای سازمان‌دهی و آموزش و، درنتیجه، تاثیر بر تغییر اجتماعی بهره می‌برند. تلاش ما این است که تغییری در فضای اجتماعی صورت دهیم؛ پس برای عمل معمارانه‌ی استراتژیک و انتقادی می‌جنگیم. این‌گونه معماری‌ای می‌کوشد ذهنیت‌ها را جهت دهد و فرهنگ‌های اعتراضی جنبش‌های اجتماعی را تصدیق کند. موانع موجود بر سر راه یک عمل ارگانیکِ موفق بعضا بیش‌ازاندازه دشوار می‌شوند و نمی‌گذارند از همه‌ی ظرفیت‌های زیبایی‌شناسانه استفاده و به پیشبرد هر مبارزه‌ی مشخصی کمک شود؛ و از آن بیشتر، نمی‌گذارند تا در پیش‌نگری تغییرات آینده مشارکت کنیم. بااین‌حال ما کار خود را با آموختن از زندگی روزمره‌ی جنبش‌های اجتماعی جلو می‌بریم – چیزی که خود در آن مشارکت می‌کنیم

صفحه‌ی اصلی پرونده‌ی «معماری و سیاست»

منابع

• Anderson, P. 1976. Considerations on Western Marxism. London: NLB.
• Davidson, C. C. , ed. 1992. Eleven authors in search of a building. New York: The Monacelli Press. 1995.
• Anyplace. Cambridge, Mass. : MIT Press.
• Dutton, T. A. 1999. Corporate liberalism Z Magazine, in Cincinnati. July/August.
• ــــ۱۹۹۶٫ Cultural studies and critical pedagogy: Cultural pedagogy and architecture. In Dutton and Mann (1996).
• Dutton, T. A. , and L. H. Mann, eds. 1996. Reconstructing architecture: Critical discourses and social practices. Minneapolis: University of Minnesota Press.
• Eisenman, P. et al. 1995. Eisenman (and company) respond. Progressive Architecture, February, 88-91.
• Ghirardo, D. 1994. Eisenman’s bogus avant-garde. Progressive Architecture, November, 70-3.
• Gramsci, A. 1971. Selections from the prison notebooks. Trans. and ed. Q. Hoare and G. Nowell Smith. London: Lawrence and Wishart.
• Hays, K. M. 1995. Architecture theory, media, and the question of architecture. Assemblage 27 (August): 41-6.
• Jameson, F. 1971. Marxism and form. Princeton, N. J. : Princeton University Press .
• ــــ۱۹۸۱٫ The political unconscious. Ithaca, N. Y. : Cornell University Press.
• ــــ۱۹۸۵٫ Architecture and the critique of ideology. In Architecture criticism ideology, ed. J. Ockman. Princeton, N. J. : Princeton Architectural Press.
• ــــ ۱۹۹۸٫ The brick and the balloon: Architecture, idealism and land speculation. In Anyhow, ed. C. C. Davidson. Cambridge, Mass. : MIT Press.
• Leach, N. , ed. 1999. Architecture or revolution: Contemporary perspectives on central and eastern europe. London and New York: Routledge.
• Mann, E. , et al. 1993. Reconstructing Los Angeles-and US cities-from the bottom up. Los Angeles: Strategy Center Publications.
• ــــ۱۹۹۷٫ A new vision for urban transportation. Los Angeles: Strategy Center Publications.
• Mann, L. H. 1990. Architecture as social strategy: Structures for knowledge for change. Ph. D. diss. , University of California at Berkeley.
• ــــ۱۹۹۱٫ Crossover dream: A parti(r), structures for knowledge of difference. In Voices in architectural education: Cultural politics and pedagogy, ed. T. A. Dutton. New York:
• Bergin and Garvey.
• ــــ۱۹۹۶٫ Subverting the avant-garde: Critical theory’s real strategy. In Dutton and Mann (1996).
• ــــ۱۹۹۸٫ Polemic on revolutionary education: Publication on the terrain of the bourgeois culture industry and crisis in the socialist project. In The Communist manifesto, 150 years later: International meeting in Paris from May 13-16, 1998 (Proceedings).
• Marx, K. 1963. Afterword to the second edition of Capital. In Capital, vol. 1. Moscow: Progress Publishers.
• Rakatansky, M. 1995. Identity and the discourse of politics in contemporary architecture. Assemblage 27 (August): 9-18.
• Soltau, M. 1996. Deconstruction and architecture. In Dutton and Mann (1996).
• Ward, A. 1996. The suppression of the social in design: Architecture as war. In Dutton and Mann (1996).
• Zaera-Polo, A. 1992. The making of the machine: Powerless control as a critical strategy. In Eleven authors in search of a building, ed. C. C. Davidson. New York: The Monacelli Press.

پی‌نوشت

۱٫این متن با عنوان اصلی «Problems in theorizing “The Political” in architectural discourse» در نشریه‌ی Rethinking Marxism (زمستان ۲۰۰۰) منتشر شده است – م.
۲٫ Thomas A. Dutton
۳٫Lian Hurst Mann
۴٫برخی از مشاجرات پرشورتر این حوزه‌ی ارتباطی میان سیاست و معماری، ازجمله بحث درباره‌ی تولید اجتماعی نظریه‌پردازانِ سوپراستار، از این قرار است: بحثی که با دایان گیراردو در نشریه‌ی «پراگرسیو آرکیتکچر» (نوامبر ۱۹۹۴) آغاز شد که، بعد از آن، پیتر آیزنمن و همکاران در فوریه‌ی ۱۹۹۵ در همان نشریه جوابیه‌ای منتشر کردند؛ شماره‌ی ۲۷ نشریه‌ی «اسمبلاژ» (آگوست ۱۹۹۵) با عنوان «مجموعه‌مقالات دانشگاه تولِین : سیاست گفتمان معماری معاصر»؛ همایش بین‌المللی اتحادیه‌ی مدارس معماری (ACSA International Conference) در سال ۱۹۹۷ که در برلین برگزار شد؛ شهری که قبلا محل ملاقات معماران معروف قدیمی و جدید بود؛ محل تولد مارکسیسم و نازیسم و مکان جغرافیایی جداییِ اروپا به شرق و غرب زیر پتک و داس ماشین دِروی سرمایه‌داری اقتصاد آزاد، حالا محلی شده بود که در آن از «ساختن به‌مثابه کنشی سیاسی» حرف می‌زدند و مباحثات نشریه‌ی «اِنی» (Any) را تکرار می‌کردند.
۵٫ از سال ۱۹۸۱ تاکنون، توماس دوتون [یکی از نویسندگان این مقاله] با هدف باززنده‌سازیِ کالبدی و اجتماعی از نزدیک با اجتماعات محلیِ محله‌ی «بالای راین» (Over-the Rhine) در سین‌سیناتی کار کرده است. «بالای راین» مشخصا محله‌ای با درآمد متوسط و متوسط‌به‌پایین است؛ در مجاورت مرکزیت تجاری شهر قرار دارد و در فهرست ملی اماکن تاریخی به ثبت رسیده است. با آن‌که این محله در ظاهر همه‌ی ویژگی‌های بافت فرسوده را داراست، محله‌ی بسامانی است. تقریبا دوازده گروهِ پیشتاز در زمینه‌های خدمات اجتماعی، آموزش محلی، مناسبات زمین و اجاره، مذهب و مسکنِ ارزان‌قیمت در آن فعال‌اند که در ارتباط با هم شبکه‌ای تشکیل داده‌اند که به «جنبش مردم» معروف شده است. «جنبش مردم» مدام مورد حمله قرار می‌گیرد؛ زیرا به‌طور مرتب به روند اعیانی‌سازیِ بافت، برون‌رانی بومیان، ترک اجباری خانه‌ها، بی‌خانمانی و گسترش منطقه‌ی تجاریِ مجاور اعتراض می‌کند و انتقادش را به سوی غفلت و عدم حضور صاحبان زمین‌ها، بی‌اعتنایی بعضی از برنامه‌ریزان و مسئولان شهری و شرکت‌های تجاریِ مستغلاتی مثل «موسسه‌ی زمین شهری» نشانه می‌گیرد. این جنبش ناگزیر است از یک طرف با طرح‌های تهاجمیِ معمارانه و شهرسازانه که با توسعه‌ی کاربری‌های تجاری سعی در افزایش ارزش زمین دارند مبارزه کند و از طرف دیگر کمک طراحان و معماران حامی را برای بهسازی خانه‌ها و نمایش فرهنگ خود جلب کند (ر. ک. Dutton 1999).
لیان هرست مان [نویسنده‌ی دیگر این مقاله] موسس «مرکز استراتژی» است؛ اتاق فکر / اتاق عملی با سابقه‌ای ده‌ساله که در زمینه‌ی عدالت اجتماعی فعال است. این اتاق که از نژادهای گوناگون (البته با اکثریت رنگین‌پوستان) تشکیل شده است، در حوزه‌ی مسائل مهم و اثرگذار زندگی گروه‌های کم‌درآمد، کارگران و رنگین‌پوستان فعالیت می‌کند؛ پویش‌هایی را با هدف برابری اجتماعی در حومه‌ی لس‌آنجلس ترتیب می‌دهد و گروه‌های بزرگ را برای آن سازمان‌دهی می‌کند. به‌تازگی پویشی که این گروه با همکاری «اتحادیه‌ی اتوبوس‌رانی» با شعار برابری در امکانات حمل‌ونقل به راه انداخته بود، توانست در دادگاه حقوق مدنی دعوایش را با «سازمان دولتی حمل‌ونقل کلان‌شهر» پیروز شود. به موجب حکم این دادگاه، نه‌تنها نرخ بلیت‌ها کاهش می‌یابد که زیرساخت‌های حمل‌ونقل اتوبوسیِ منطقه ایمن‌سازی شده، توسعه خواهند یافت؛ همچنین اتحادیه این اختیار را پیدا خواهد کرد که در تصمیمات سازمان دولتی حمل‌ونقل اعمال نظر کند. حکم مذکور شکل توزیع منابع اقتصادی را عوض می‌کند و همزمان بافت کالبدی شهر را طوری تغییر می‌دهد که هنوز نمی‌شود درست پیش‌بینی‌اش کرد. این اتاق فکر / عملْ منابع زیادی را به فعالیت‌های هنری و فرهنگی اختصاص می‌دهد تا از آن طریق بتواند روی آموزش و سامان‌دهی‌های محلی تاثیر بگذارد، با حمایت از و گسترش هنرهای تجسمی، برنامه‌ها، تولیدات و انتشارات چندزبانه. این تشکیلات اعضا و فعالانی از فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف دارد؛ با گروه‌های محلی گوناگونی کار می‌کند، فعالیت‌های آموزشی متنوعی انجام می‌دهد و خیلی‌ها در سطح کشور آن را دنبال می‌کنند. «مرکز استراتژی» هم مثل جنبش «بالای راین» باید جلوی متخصصانی دربیاید که با اعمال نفوذ در قراردادهای طراحیْ بودجه‌ی عمومی را به سمت پروژه‌های ساخت‌وسازِ خطوط ریلی می‌برند و ضمن نقض حقوق شهروندی رانندگان اتوبوس، بنگاه‌های مسئول حمل‌ونقل را هم به سمت ورشکستگی هدایت می‌کنند. «مرکز استراتژی» در کنار این اقدامات، مشغول ایجاد روابطی سازنده بین معماران و هنرمندان با رانندگان اتوبوس است تا شاخه‌ی مقاومتی در اتحادیه‌ی اتوبوسرانی ایجاد کند (ن. ک. E. Mann et al. 1993, 1997; L. Mann 1996; and AhoraNow, the periodical of the Labor/Community Strategy Center).

۶٫ Progressive Architecture
۷٫ Diane Ghirardo
۸٫deconstruction
۹٫ K. Michael Hays
۱۰٫ Assemblage
۱۱٫ economic determinism
۱۲٫reflection theory
۱۳٫semi-autonomy
۱۴٫ Tulane
۱۵٫scholarly
۱۶٫ vestigial marxism
۱۷٫ Any
۱۸٫ Eleven Authors in Search of a Building
۱۹٫Aronoff Center for Design and Art
۲۰٫ Anyplace
۲۱٫The Residence of Architecture in Politics
۲۲٫ institutional arrangements
۲۳٫ Perry Anderson
۲۴٫ the struggle for hegemony
۲۵٫ constructive development
۲۶٫ آلتوسر همچون گرامشی و لوکاچ از آن دسته از اعضای حزب بود که برای حفظ نفوذ خود در سیاست حزب ناچار شد به سانسور تن دهد. بااین‌حال از نظریه و دشواری‌های حیات سیاسی‌اش در حزب کمونیست فرانسه برای توجیه علت استقلال از هر سازمان سیاسی‌ای استفاده می‌شود.
۲۷٫ عبارت معروف مارکس (۱۹۶۳)، به این‌جا مربوط است:
«انسان‌ها در تولید اجتماعیِ زندگی خود همواره وارد روابط معینی می‌شوند که مستقل از اراده‌ی آن‌هاست؛ روابط تولیدی‌ای که متناظرِ مرحله‌ی معینی از تکامل نیروهای مادی تولیدشان‌اند. مجموع کل این روابط تولیدی، ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می‌دهد؛ یعنی آن شالوده‌ی واقعی را که روبنای حقوقی و سیاسی روی آن ظاهر می‌شوند و اَشکال معین آگاهیِ اجتماعی با آن هماهنگی دارند [و اشکال معین آگاهی اجتماعی متناظر آن‌اند]. شیوه‌ی تولید زندگی مادی، روندهای زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری را به‌طور کلی مشروط می‌سازد. این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند؛ بلکه، به‌عکس، هستی آنان است که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»
۲۸٫utopian anticipations

منبع بازنشر

فصلنامه‌ی تخصصی معماری و شهرسازی همشهری معماری، شماره ۳۶ بخش اندیشه

+ مشكلات تئوريزه‌كردن «امر سياسی» در گفتمان معماری
دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم
17 ساعت پیش ارسال شده

این مطلب از وب سایت آپ موزیک رپورتاژ گردید و صرفا جهت اطلاع شما از این آهنگ می باشد...

دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد و مهدی فرهبد تبریک میگم ( فرهبد )

هم اکنون شما کاربران آپ موزیک می توانید ترانه زیبای تبریک میگم با صدای مجید فرهبد و مهدی فرهبد را به همراه تکست دانلود کنید

شعر و آهنگسازی : آرش AP / تنظیم کننده : مسعود جهانی

Exclusive Song: Mehdi ft Majid Farahbod – “Tabrik Migam” With Text And Direct Links In UpMusic

Farahbod Tabrik Migam دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم

متن آهنگ تبریک میگم مجید فرهبد و مهدی فرهبد

♪♪♫♫♪♪♯
عزیزم تبریک میگم به تو عشق و جدیدت خوبه خوشحالی میخندی پس من چرا رنگم پریده
عزیزم داغون شدم من اینو به گوشت رسوندن گفته بودی بر میگردم من که خوب پیش تو موندم
♪♪♫♫♪♪♯ داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت ♪♪♫♫♪♪♯
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
♪♪♫♫♪♪♯ شعر و آهنگسازی : آرش AP ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
UpMusicTag دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم
اذیت که نمیکنتت ول نمیکنتت قول داده که خوشبخت شی اینو شنیدم
♪♪♫♫♪♪♯  در نمیاره اشکاتو گوش میده همه حرفاتو دیدم باهاش خوشحالی جز من همه اینو دیدن ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
♪♪♫♫♪♪♯  تنظیم کننده : مسعود جهانی ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی

♪♪♫♫♪♪♯

مجید فرهبد و مهدی فرهبد تبریک میگم

برای دانلود بر روی لینک روبرو کلیک کنید : دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم

+ دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم
سياست و معماری | تدقيق در معانی «سياست»، «معماری» و «عدالت» به‌منظور فهم رابطه‌ي اين مقولات با يكديگر
22 ساعت پیش ارسال شده

نویسنده: ریموند گوس۲ | استاد ممتاز فلسفه در دانشگاه کمبریج 
مترجم: نیلوفر رسولی | دبیر سرویس «ترجمان» پایگاه نقش معمار


در میان نمودهای هنر، شاید معماری بیش‌ترین قابلیت را برای بررسی نقش و تاثیر و تاثرش بر و از سیاست داشته باشد. فعالیت‌های هماهنگ‌شده در دل کالبد معماری خود گواهِ حضور هرچند نامحسوس گونه‌ای از کنترل‌اند و در ادامه می‌توانند با کلیدی‌ترین مفاهیمی که در فلسفه‌ی سیاسی مورد بحث است، مفاهیمی بسیار فراتر از محدوده‌ی «عدالت»، ارتباط برقرار کنند. در این متن، ریموند گوس به‌طور مفصل به تعریف مفاهیم اولیه‌ای که در این پرونده به آن‌ها اشاره شده، می‌پردازد. ابهام موجود در تعریف دو واژه‌ی سیاست و معماری و تاویل‌های ممکن از هرکدام از این تعریف‌ها و روابط میان آن‌ها در این نوشته بررسی خواهد شد.

در سال ۲۰۰۱ میلادی برخی از دانشکده‌های دانشگاه فرانکفورت۳ از جای بسیار بدقواره و آشکارا کهنه‌ای که از اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ و پس از جنگ در اختیارشان بود، به مجموعه‌ بناهایی نقل مکان کردند که معماری چشم‌نوازی داشتند. این مجموعه را هانس پلزیگ۴ در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰ طراحی کرده و در پارک بزرگی همراه با چشم‌اندازی گیرا به مرکزِ فرانکفورت واقع شده بود. در کمال تاسف، این ساختمان‌ها که درمجموع به نامِ پُلزیگ باو۵ شناخته‌ می‌شوند، از سال‌ ۱۹۳۱ تا مارس ۱۹۴۵ که شهر به تصرف ارتش آمریکا درآمد، در اختیار اداره‌ی مرکزی شرکت آی.جی.فاربن۶ قرار داشت. این یعنی در سال ۲۰۰۹ امکان داشت دانشجوی شرکت‌کننده در سمیناری درباره‌ی دکارت یا رمبو۷ یا تاریخ متقدمِ کلیسا در همان اتاق‌هایی حاضر شود که در اوایل دهه‌ی ۱۹۴۰ اتاق‌های گاز یا کوره‌های جسد‌سوزی اردوگاه‌های نسل‌کشی در آن‌ها طراحی شده بودند. این مجموعه در بازه‌ی زمانی ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۵ قرارگاه ژنرال آیزنهاور۸ و پس از آن [پایگاهِ] ارتش پنجمِ ایالات متحد بود. وقتی با اتحاد آلمان، ارتشِ ایالات متحد از آن‌جا خارج شد، این سوال پیش آمد که با مجموعه‌ی عظیم آی.جی.فاربن چه باید کرد؛ و تنها پس از پاره‌ای مشاجراتِ سیاسی بود که تصمیمِ انتقالِ دانشگاه به این مکان گرفته شد. تصمیمِ نهایی بر این شد که اگر قرار نیست ساختمان به این راحتی تخریب شود، باید از لحاظ نمادی سم‌زدایی‌ شود؛ اما این امر چگونه ممکن بود؟ درنهایت به این چاره رسیدند که نمایشگاهی دائمی درباره‌ی تاریخ آن‌جا در بنا برپا شود؛ این نمایشگاه باید تا حد ممکن درباره‌ی گذشته‌ی بنا، بی‌هیچ اغماضی، صادق باشد؛ ساختمان اصلی نام قدیمی آی.جی.فاربن-هاوس را حفظ خواهد کرد و فضای باز بزرگ و گیرایی که فرد در بدو ورود به ساختمان با آن مواجه می‌شود رُتوندای۹ آیزنهاور نام‌گذاری خواهد شد؛ فضایی که در اواخرِ دهه‌ی ۱۹۴۰ سرسرای دفترهای آیزنهاور بود و هم‌اکنون کافه‌ی دانشجویان است؛ درنهایت نامِ یکی از میدان‌های محوطه‌ی جدید را نوربرت ولهایم۱۰ نهادند؛ یعنی کسی که در یکی از کارخانه‌های آی.جی.فاربن بیگاری می‌کرد؛ نامی که برای یک فیلسوف پژواک ویژه‌ای دارد زیرا عین نام خانوادگی ریچارد ولهایم، فیلسوف برجسته‌ی بریتانیایی، است که در آزادی بلسن۱۱ در جنگ جهانی دوم شرکت داشت. راستش این که هیچ اجماعی بر سر مناسب و درخور بودن این مجموعه از تصمیم‌ها و اجراها نباشد، کاملا ممکن و تقریبا اجتناب‌ناپذیر است (این مسئله در ذاتِ پیچیده‌ی تاریخی و سیاسی روندی مثل این موضوع وجود دارد). اما از شما می‌خواهم که برای پیش‌برد بحث، موقتا بپذیرید که آن‌چه ذکرش رفت، تلاشی بوده ستودنی و منطقی در مواجهه با موقعیتی دشوار. باری! بگذارید در ادامه قدری به یک‌جور تاریخ «خلا‌ف واقع۱۲» بپردازیم. فرض‌کنید فرمانده عالی متفقین در اروپا نه آیزنهاورِ سنتا محافظه‌کار، بلکه فیلدمارشال داگلاس مک‌آرتور۱۳ بود؛ کسی که در همان زمان عملا فرمانده متفقین در نبرد اقیانوس آرام۱۴ بود. مک‌‌آرتور به‌شدت مدافع نظریات سیاسی راست افراطی بود و دست آخر هم به دلیل حمایت مصرانه‌اش از کاربرد سلاح هسته‌ای علیه کره‌ی شمالی و چین در خلال جنگ کره بدنام شد. مک‌آرتور این موضوع را مقدمه‌ای برای گسترش جنگ با استفاده از سلاح‌های هسته‌ای علیه چین می‌دانست و از آن هم دفاع می‌کرد. وقتی او به خاطر عدم حمایت رئیس‌جمهوری وقت، هری ترومن۱۵، از کسب مجوز برای اجرای این سیاست بازماند، به طرق مختلفی تلاش کرد که از جایگاه نظامی‌اش برای برهم‌زدن یا متزلزل‌کردن تشکیلات غیرنظامی سیاسی در ایالات متحد استفاده کند؛ تا این‌که درنهایت ترومن مجبور شد او را از مقامش عزل کند. به زعم من اطلاق نامِ مک‌آرتور رتوندا به ورودی مجموعه‌ی پُلزیگ نمی‌توانست به اندازه‌ی توان‌بخشی۱۶ نصفه‌ونیمه‌ی آن بنا هم موثر باشد.
نکته‌ی آخری که باید متذکر شوم این است که بخش‌هایی از پُلزیگ-باوْ محل استقرار ستاد فرماندهی سازمان سیا در آلمان بود و در دهه‌ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ هدفِ سه حمله‌ی تروریستی قرار گرفت؛ احتمالا کارْ کارِ اعضای فراکسیون ارتش سرخ (آر.ای.اف)۱۷ بود: گروهی انشعابی۱۸ که در جنبش‌های دانشجویی آلمان در اواخر دهه‌ی۱۹۶۰ ریشه داشت. در بمب‌گذاری گروه آر.ای.اف در یازدهم می ۱۹۷۲ یک افسر آمریکایی کشته و سیزده تن زخمی شدند.
اگر به نظرم پُلزیگ باو معماری بسیار تاثیرگذاری نبود، اصلا آن را وارد این بحث نمی‌کردم. اما، هرچقدر بیش‌تر به این موضوع می‌اندیشم، تفکیک جنبه‌های منحصرا معمارانه‌ی برخورد من با این بنا از جنبه‌های تاریخی و سیاسی‌اش دشوارتر می‌شود؛ و راستش به نظرم این مسئله چندان هم نامعمول نیست.
خود کلمه‌ی «آرکیتکچر» از ارتباط عمیقش با سیاست حکایت می‌کند – عمیق‌تر از ارتباط هر هنر و صناعت دیگری با سیاست. واژه‌ی یونانی «آرخیتکتون۱۹» بر فرد مسئول و ناظرِ بنایان دلالت می‌کند. «آرخی۲۰» هم یکی از اصطلاح‌های معمول در رابطه‌ی سیاسی استیلاست. ارسطو هم در همان صفحه‌ی نخست رساله‌اش در باب زندگی نیکوی انسان، «اخلاق نیکوماخوسی۲۱»، با تمسک به مثالی از معمار است که به بحث درباره‌ی ایده‌‌‌ای پراهمیت، مخصوصا برای خودش، می‌پردازد؛ یعنی رابطه‌ی سلسله‌مراتبی فعالیت‌های انسانی با یکدیگر و گونه‌های متفاوت ارزشی که چنین فعالیت‌های سلسله‌مراتبی واجد آن‌اند. از نظر ارسطو، همان‌طور که بناها تابع معمارند، مطالعه‌ی اخلاق هم تابع مطالعه‌ی سیاست است. به‌‌علاوه استعاره‌ی «فن معماری۲۲» در بسیاری از نظرات بعدی‌اش هم تکرار می‌شود تا به روابط تبعی میان بخش‌های مختلف یک تئوری اشاره کند؛ البته که این روابط می‌توانند به جای انقیاد سیاسی صرف، تنها در عداد تبعیت منطقی، معرفت‌شناختی، تعلیمی یا پراگماتیک باشند. این مسئله اصلا به آن سادگی‌ها هم نیست که خیال کنیم می‌شود گفت رابطه‌ی سیاسی، مثلا رابطه‌ای از جنس انقیاد سیاسی، دقیقا چیست.
اغلب به این موضوع اشاره شده است که در ایده‌ی «سیاستْ» ابهامی بنیادین وجود دارد. دو نوع تفسیر از این واژه در کار است: یکی که من آن را تفسیر «فراخ‌تر»، «موسع» یا «نه‌چندان دقیق» می‌خوانم و دیگری که تفسیری است دقیق‌تر و خاص‌تر از این واژه. سیاست، به معنای موسع کلمه، ساده و سرراست به معنای هرگونه فعالیت انسانی است که معطوف به ساختاربخشیدن، هدایت‌ یا هماهنگ‌کردن کنش‌های یک گروه باشد. پس می‌توانیم از قسمی «سیاستِ» خانواده یا جنسیت سخن به میان آوریم. کنش‌های انسان‌های مختلف می‌تواند به اشکال گوناگونی «هماهنگ» شود. بنابراین، حتی اگر جامعه‌ای پیشا‌صنعتی و ساکن دره‌‌ی کوهستانی کوچکی را هم در نظر بگیریم، اعضای این جامعه درجات بالایی از «هماهنگی» را البته در مفهوم نظمی ساده بروز می‌دهند. برای مثال اگر فقط یک معبر بر فراز کوه‌ها باشد، به احتمال قریب به یقین هرکه بخواهد در زمستان از دهکده خارج شود از این معبر عبور خواهد کرد. هرچند برای ما این هم قسمی هماهنگی است، این پدیده «به‌خودی‌خود» سیاسی نیست؛ چراکه به‌زعمِ ما استفاده از این مسیر برای خروج از دهکده، ناشی از ضرورتی ساده است. خروج یک شخص از این مسیر، البته اگر اصلا شخصی خارج شود، امری «تحت اختیار ما» یا «به انتخاب ما» نیست و این یعنی چنین امری، خود مسئله‌ای سیاسی نیست و فقط واقعیتی طبیعی است. اما افزون بر این هماهنگی «طبیعی»، نوعِ دیگری از هماهنگی هم هست که ناشی از اشکال به‌خصوصی از مداخله‌ی انسانی مثل ترغیب، رقابت یا اجبار است؛ مشخصه‌های سیاست همین‌هاست.
به همین دلیل وقتی برخی فیلسوف‌ها آزادی را پیش‌شرط سیاست می‌دانند یا سیاست را «قلمرویی از آزادی»، در همدلانه‌ترین حالت می‌توان سخن آنان را نه به‌عنوان مدعایی هستی‌شناسانه، بلکه چونان وصفِ روشی برای نگریستن به جهان، درک کرد. می‌توان به بهترین وجه ممکن، «سیاست» را، مخصوصا به این معنای عامش، نه مربوط به «حیطه»‌ای مشخص مثل زیست‌شناسی یا علم نجوم، بلکه به معنای نوعی شیوه‌‌ی نگریستن یا پرداختن به جهان انسانی فهمید. در علمِ سیاست، «این پدیده سیاسی است»، حکمی بنیادین (هم ارز با احکامی چون «این ترکیب آلی (یا غیر آلی) است» یا «این عدد اول است») نیست. بلکه ادعای پارادایمی۲۳ این است که: «این «سؤالی» یا «موضوعی» سیاسی است». «این قضیه سیاسی است» به این معناست که این قضیه به تعبیری، بالقوه در اختیار و منوط به انتخاب ما در نظر گرفته شده است؛ مسئله‌ای که علاقه‌مندیم آن را به این شیوه و نه به شیوه‌ی دیگری حل‌و‌فصل کنیم.
اگر این فرض درست باشد، سه موضوع دیگر هم در ادامه‌ی آن مطرح خواهند شد. اول، گرچه در جامعه‌‌ای بدوی آب‌و‌هوا می‌تواند به‌سادگی «امر مسلم» فرض شود که به‌خودی‌خود موضوع بحث سیاسی نیست، این پرسش که ما نسبت به آب‌و‌هوا «چه خواهیم کرد» مسئله‌ای سیاسی خواهد بود: آیا چتر را به‌صورت عمومی توزیع می‌کنیم یا خیر؟ آیا سرپناه اشتراکی یا برزنتی روی میدان دهکده۲۴ می‌کشیم؟ یا می‌گذاریم هر کسی به‌تنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟
دوم، چیستی پرسش یا مسئله‌ی سیاسی، خود از لحاظ تاریخی متغیر است؛ درحالی‌که از همان لحاظ پرسش‌هایی مانند «ترکیب آلی چیست؟» یا «جمع دو عدد چیست؟» چنین نیستند. امر سیاسی بسته به تغییر در حدود آن‌چه می‌توانیم یا می‌توانستیم انجام ‌دهیم، دگرگون می‌شود. در دوران پیشاصنعتی، پیرو توضیحی که در بالا به آن اشاره شد، آب‌وهوا به‌خودی‌خود مسئله‌ای سیاسی نبود؛ اما اگر می‌توانستیم با کمک فناوری شرایط آب‌و‌هوایی را تغییر دهیم، پیامدش این می‌شد که بارش باران در روزی به‌خصوص به مسئله‌ای سیاسی، البته به معنای عامش، تبدیل شود. این موضوع به این معناست که کسی تصمیم گرفته آن روز بارانی باشد یا نتوانسته هیچ تصمیمی بگیرد و آن را به آن‌چه «طبیعت» می‌دانیم، واگذاشته است. لازم به ذکر است که چون در دوران پیشاصنعتی مردم کنترلی بر آب‌وهوا نداشتند، از ناکامی در تصمیم‌گیری هم بازنمی‌ماندند؛ این مسئله فقط واقعیتی بی‌چون‌وچرا بود – مسئله‌ای ناشی از جبر طبیعت، و نه مسئله‌ای سیاسی.
سوم، فرض کنید مسئله از این قرار است که سیاست با اموری در ارتباط است که یا واقعا در محدوده‌ی قدرت ما قرار دارند یا به هر تقدیر، می‌توانیم تصور کنیم که در ید قدرت ما قرار بگیرند، و سپس این‌طور فرض کنید که هر حالتی از امور که نمی‌تواند چیزی جز آن‌چه هست باشد (مثلا این که آیا عدد مشخصی جزء اعداد اول است)، خارج از محدوده‌ی سنجش سیاسی قرار می‌گیرد. خوب! حال اگر من نفع خاصی در تداوم برخی از خصایص رژیم اجتماعی یا سیاسی فعلی داشته باشم ــ مثلا به دلیل این‌که آشکارا به سود من است ــ احتمالا در تلاش برای به‌تصویرکشیدن این خصایص به‌منزله‌ی بخشی از نظمِ «جبر طبیعی»، علاقه و رغبت زیادی نشان خواهم داد! شعار همیشگی مارگارت تاچر۲۵ را درباره‌ی ناگزیرِی کنارآمدن با بیکاری، به‌منزله‌ی روشی برای کنترل تورم یا سرسپاری به تحکم بازار، به‌خاطر بیاورید. در چنین موقعیتی است که توسل به ادعاهایی درمورد بی‌طرفی نتایج علمی وسوسه‌برانگیز است و، البته، گاهی‌ نتایج علمی متقنی هم هستند که با تصمیم‌های سیاسی ارتباط دارند؛ اما این هم درست است که گاهی عاملان سیاسی انگیزه‌‌ی شدیدی دارند که آن‌چه را درواقع فقط یک خوانش به‌خصوص از شواهد موجود درمیان دیگر خوانش‌ها است، تنها خوانش ممکن معرفی کنند؛ یعنی خوانشی که به‌نظر می‌رسد از برنامه‌ها و منافع خودشان پشتیبانی می‌کند. توسل به «عینی‌گرایی»، چه موجه باشد چه غیرِ آن، بسیار موثر است؛ چون به نیازهای ابتدایی و کاملا دریافتنی انسان پاسخ‌ می‌دهد. ظاهرا براهین استقرایی خوبی داریم که این میل موجودمان را به فریب‌نخوردن درباره‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، پرورش دهیم؛ حتی به این خاطر که در بسیاری از موارد دریافته‌ایم که توهمات تمام‌عیار چه نتایج زیان‌باری را برایمان در بر خواهند داشت. این خواست قابل درک برای آن‌چه «حقیقت عینی» می‌نامیم، می‌تواند گاهی به ایجاد پیوند اندک نامقدسی با نیاز انسانی ما به یافتن ثبات و استقرار و تعین‌پذیری یا حتی جعل‌شان به هر بهایی منجر شود. جهانْ ناپایدار و ناامن است و زندگی ما در آن نامطمئن. مواجهه با این امر برای ما سخت دردآور است. کار طاقت‌فرسایی است که دائما مجبور باشیم دوباره محاسبه کنیم، بر اساس شرایط داوری کنیم یا پرسش‌هایی را که ظاهرا به‌صورت قطعی حل‌وفصل شده‌اند دوباره طرح کنیم. اما در برابر «عینی‌گرایی» می‌توانیم بیاساییم و تن به رکود دهیم و با سپردن برخی جنبه‌های روندِ پرزحمت تصمیم‌گیری به دست خودِ واقعیت، کار خودمان را در این موارد سهل و آسان کنیم. البته یادمان باشد که تنها تا وقتی کفش‌مان آن‌قدر پایمان را نزده که دیگر نتوانیم نادیده‌اش بگیریم است که خیال می‌کنیم فرم این کفش که پوشیدنش در جامعه‌ی ما معمول و مرسوم است، طبیعی است و به یک معنا به‌صورت «عینی» خودِ خودِ کفش است. این ایده که انسان‌ها «طبعا» «آزادی» یا «اختیار» را دوست دارند، اگر به این معنی است که آن‌ها دوست دارند مجبور باشند دائما حکم صادر کنند یا در شرایط بسیار نامطمئن تصمیم‌گیری کنند، امری است بی‌پایه‌واساس. البته این بدان معنا نیست که آن‌ها می‌خواهند در بند اسفبار بندگی به‌سر ببرند؛ چه‌آن‌که بخش زیادی از زندگی انسان تلاشی است در جهت یافتن راهی در جهانی که پذیرای دو نیروی قدرتمند است: یکی پرهیز از نوآوری و انتخاب و دیگری دوری از نتایج ناگوارِ ناشی از کوتاهی در اصلاح عقاید و اهداف خویش، هنگامِ ضرورت.
به اندازه‌ی کافی به اولین تعریف سیاست که گسترده‌‌تر و عام‌تر است پرداختیم که البته به معنای «کم‌اهمیت»بودن آن نیست. پس سیاست در این معنای عام، شامل هماهنگ‌کردن کنش‌ها است بدون درنظرگرفتن راه و روش دستیابی به این هماهنگی. اما مفهوم معمول یا، به‌زعم من، «دقیق‌تر»‌‌ ما از سیاست، افزون بر آن‌چه سیاست را به معنای موسع کلمه شکل می‌دهد، اجزای دیگری هم دارد. از جمله این‌که هماهنگی «سیاسی» کنش‌ اجتماعی لااقل از تهدید به توسل به قهر، زور یا خشونت بهره می‌برد، و نیز در آن نوعی توسل به‌صورت‌های نظام‌مند (سیستماتیک) مشروعیت‌بخشی وجود دارد. پس در مفهوم عام‌تر «سیاست»، می‌توانم از سیاست در یک کلوب شطرنج صحبت کنم؛ زمانی‌که مردم در تکاپوی اثرگذاری، [کسب و اعمال] نوع خاصی از قدرت و پیشرفت از طریق قاعده‌های تثبیت‌شده‌اند. بااین‌حال این ساختار به بهره‌گیری از زور ربط مستقیمی ندارد. شاید رئیس کلوب شطرنج تصمیم‌هایی بگیرد مبنی بر این‌که چه کسی کدام بازی را در مقابل که و در کدامین اتاق و در چه زمانی انجام دهد؛ ممکن است مشاجرات را حل‌و‌فصل کند و غیره؛ و در چنین موقعیت‌هایی سخن او قانون خواهد بود؛ اما نمی‌تواند آدم‌ها را خلاف میل‌شان شلاق بزند یا حتی به آن تهدید کند یا این‌که زندانی‌شان کند. در مقابل، یک گانگستر می‌تواند به من حمله کند، مرا زندانی کند و دارایی‌ام را به زور از من بگیرد؛ اما ادعا هم نخواهد کرد که عملش از نظر اخلاقی درست یا از لحاظ سیاسی مشروع است. مفهوم کامل و دقیق‌تر سیاست زمانی مهم می‌شود که استفاده از زور یا تهدید به استفاده از آن امکان‌پذیر باشد؛ و همچنین وقتی توسل بالقوه به اجبار، زور یا خشونت نه صرفا یک امر واقع که باید بپذیریمش، بلکه چیزی باشد کم‌وبیش «مشروع». در جهانِ ما مهم‌ترین عاملیتی که برای توجیه استفاده از نیروی قهری چنین ادعایی می‌کند، دولت است. «سیاسی»، در معنای محدود کلمه، به معنای هماهنگ‌کردن امور با به‌کارگیری قدرتِ دولتی است یا به معنای تلاش شخص برای تاثیرگذاری، نفوذ و قراردادن خویش در موقعیتی که بتواند آن قدرت دولتی را اعمال کند.
«
معماری»، نیز، اصطلاحی است که با ابهام به‌کار برده می‌شود؛ با این‌که ابهامات نسبتا بی‌ضررند. بدین ترتیب معماری می‌تواند یا به معنای مهارت، پیشه، یا توانایی هنرمندانه‌ی معینی باشد، یا به‌کارگیری آن مهارت یا پیشه در طراحی یا ساخت نوع به‌خصوصی از اشیای مادی. در آخرین معنا معماری می‌تواند به خود اشیایی که به این شکل طراحی و ساخته می‌شوند، اشاره داشته باشد. به نظر می‌رسد که معماری از شمارِ زیادی از هنرهای دیگر به شکل‌های مختلفی متفاوت باشد: اول این‌که اشیای معماری به نحو محسوسی جسم دارند و ذاتا عمومی‌اند؛ اشیایی عظیم‌اند و تقریبا همیشه از ابعاد یک شخص، به معنای حقیقی کلمه، بزرگ‌ترند. اشیای معماری متمایزند؛ موانع فیزیکی را در برابر حرکت آزاد پدید می‌آورند و هر فضایی را که ما در آن زندگی می‌کنیم شکل می‌دهند. پس لزوما شیوه‌ی تاثیری که آن‌ها بر ما می‌گذارند با شیوه‌ی تاثیرگذاری بسیاری از رمان‌ها، قطعه‌های موسیقی، یا نقاشی‌ها‌ متفاوت است. اگر رمان یا شعری را که می‌خوانم دوست نداشته باشم می‌توانم کتاب را ببندم؛ اگر تصویری برایم خوشایند نباشد می‌توانم سرم را بچرخانم. [اما] نمی‌توانم به‌سادگی از کلیسای جامعی که خود را در آن می‌یابم بیرون بروم یا ویژگی‌های خانه‌های قد‌کشیده رو به آن خیابانی را تغییر دهم که برای رسیدن به مرکز شهر باید از آن عبور کنم. این جنبه‌ی جبری‌تر، ولو خفیف و نهانِ، ابژه‌های معماری است که آن‌ها را از تولیدات دیگر هنرها سیاسی‌تر می‌کند. البته ممکن است کسی استدلال کند که هر نقاشی‌ای که می‌بینم ادراک مرا از جهان به شکلی بالقوه دائمی تغییر می‌دهد و به همین دلیل مجبورم می‌کند همه‌چیز را جور دیگری ببینیم. بااین‌حال معمولا مجبور نیستم به هر تصویری نگاه کنم؛ اما بالاخره مجبورم در یک بنا یا بخشی از شهر که در آن ساکن‌ام زندگی کنم. البته می‌توانم در این یا آن نوع ساختمان زندگی کنم و می‌توانم با نقل مکان یا بازسازی خانه‌ای را که در آن ساکن‌ام تغییر دهم؛ اما در قرن بیست‌و‌یکم زندگی بدون محیط پیرامونی مصنوع، به آسانی زیستن بدون نقاشی نیست. صدالبته این درست است که در میانه‌ی قرون نوزدهم و بیستم، با خصوصی‌شدن شدید فرم‌های ادبی، موسیقی و جنبه‌هایی از هنرهای گرافیکی، این تفاوت میان معماری و سایر هنرها بیشتر جلوه‌گر شد. بهتر بگویم: شکل اصلی مصرف آن‌چه ما امروز به آن «ادبیات» می‌گوییم، در جهان باستان، نه مطالعه‌ در سکوت و در اتاقی خالی، بلکه آوازخوانی و رقص گروهی عظیم (مشخصه‌ی اجرای تراژدی در آتن) بود، یا اجرای عمومی حماسه به‌وسیله‌ی نقالِ دوره‌گرد۲۶ یا خطابه یا دیالوگی با اجرای یک بَرده برای آقازادگانِ تن‌آسا. با وجود این در آن زمان هم ابژه‌ی ساخته‌شده‌ای مثل خانه، به‌مثابه بخشی جامد، سرسخت و سه‌بعدی از استخوان‌بندی عمومی شهر، جایگاهی محکم‌تر از هر گردهمایی موقت شهروندان آن شهر داشت.
بنابراین در این‌جا مسئله‌ی سیاسی دیگری وجود دارد. بهتر نیست ساختمان‌ها جلب‌توجه نکنند و به پس‌زمینه‌ عقب‌نشینی کنند تا اجازه دهند عاملانْ اهداف خودشان را تا حد ممکن بدون مانع دنبال کنند؟ اما اگر کسی معتقد باشد هر ساختمانی فضایی را که اشغال کرده به گونه‌ای ساختار می‌بخشد، آن وقت پیشنهادِ بالا قدری فریبکارانه به نظر می‌رسد؛ زیرا بر آن‌چه درواقع چیزی از جنس ساختاردهی۲۷ است سرپوش می‌گذارد و اجازه می‌دهد دور از چشم همه اتفاق بیفتد. نیز ممکن است یک ساختمان را در بستر منظر شهری، به‌جای نتیجه‌ی دخالتی آشکار، به‌مثابه «بخشی از طبیعت» درنظر بگیریم. بدون شک این فکر هم به ذهن خطور می‌کند که پیامد فهم این امر نباید به طراحی و ساخت بنا‌هایی خودنمایانه منجر شود که به‌طور مداوم توجه مردم را به خود و تاثیرشان جلب می‌کنند. می‌بینیم که راه‌حل بهینه‌ای برای این تنش وجود ندارد و شاید درست به همین دلیل است که اندیشیدن و تئوری‌پردازی در‌باره‌ی معماری همواره در زندگی فکری ما جایگاهی برای خود خواهد داشت.
علاوه‌براین به‌خاطر دوام مصالحی که ساختمان‌ها از آن‌ها ساخته می‌شوند، ساختاردهی محیطی که ایجاد می‌کنند نیز تا آینده‌ای نامعلوم گسترش می‌یابد و، ازاین‌رو، تعداد نامعینی از انسان‌های «ناشناسِ» دیگر را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد که طبعا درنظرگرفتن همه‌ی آن‌ها اساسا ممکن نیست. آثار معماری اجراشده، از طریق مسیردهی به شیوه‌‌ی انجام‌دادن امور انسانی، شکلی از زیستن را به آیندگان تحمیل می‌کنند. به‌هرصورت این موضوع آن‌ها را به معنای ساده‌ی کلمه‌ «وادار» خواهد کرد: زندگی‌کردن به «این» شیوه را برایشان «راحت» می‌کند و زیستن به شیوه‌ی «دیگر» را بسیار دشوار؛ بنابراین هرگونه ساخت‌وسازی در زمان حال، در آینده‌ای محتمل چیزی خواهد بود با سمت‌‌وسویی مشخصا سیاسی.
افزون بر این‌همه، اغلب معماری را نسبت به دیگر هنرها متفاوت می‌دانند؛ چراکه در میان هنرهای زیبا و صنعت قرار دارد؛ جایگاهی میان تولید محصولات کاربردی برای استفاده‌های نسبتا پیش‌بینی‌پذیر ــ که خود این موضوع مشخصه‌ی بنیادین هر صناعتی است- ، و ساخت اشیای زیبایی‌شناختی بالقوه بی‌مانندی که با تفکر مدرن ما درباره‌ی خصایص بنیادینِ هنر‌های زیبا همسو است. پربیراه نیست اگر بگوییم ارتباطی در کار است میان این دوگانه، و تمایزِ میان بنایی «ساده» بودن و یک معمار درست‌وحسابی بودن. در معماری دو بُعد وجود دارد: بعد عملکردی و بعد بیانگرانه. لااقل در طول دو قرنِ اخیر بیش‌تر مباحثْ حول فهم صحیح هر یک از این دو بعد و شاید، از همه مهم‌تر، رابطه‌ی درست میان این دو صورت گرفته است.
به‌علاوه این هم واقعیتی انکارناپذیر در مورد جامعه‌ی ماست که مردم صرفا در فعالیت طراحی و ساخت شرکت نمی‌کنند؛ بلکه برخی از آن‌ها این فعالیت را به‌منزله‌ی حرفه‌ی خود انجام می‌دهند؛ و این که در جامعه‌ی ما «حرفه» معرفِ نقش اجتماعی بسیار ویژه‌ای است توأم با قوانین حقوقی، وظایف اجتماعی و قانونی و انتظارات مربوط به آن. فرد در مقام معمار حرفه‌ای در جامعه‌ی ما زندگی‌اش هیچ نیست جز عقد قرارداد با مردم تا چیزهایی را که آن‌ها، در چارچوب محدودیت‌های مشخصی، معین می‌کنند، برایشان بسازد. این موضوع مستقیما مسائلی صراحتا سیاسی را پیش می‌کشد. آیا با هرکسی، تحت هر شرایطی و به نفع هر کسی، قرارداد می‌بندید؟ ماه گذشته برحسب اتفاق با مهندسی آلمانی آشنا شدم که خانواده‌اش بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کارخانه‌های سیمان در اروپای مرکزی (دیکرهوف۲۸) را ساخته بودند و دور از انتظار نیست که به کیفیت فوق‌العاده‌ی سیمان‌هایشان بسیار افتخار می‌کردند. در طول جنگ جهانی دوم آن‌ها سیمان لازم برای ساخت «وِست وال۲۹» را تهیه کرده بودند؛ همان خط استحکامی آلمان بر ساحل اروپای غربی که برای محافظتِ اروپا از حمله‌ی ائتلاف انگلیس و آمریکا طراحی شده‌ بود.
وقتی نیروی اشغالی ایالات متحد پس از جنگْ پدربزرگ آشنای جدیدم را به خاطر این [دیوار] بازپرسی کرد، بزرگِ خانواده اصلِ مشخصات و قرارداد ساخت پایه‌ی عظیمی را نشان داد که مجسمه‌ی آزادی در لنگرگاه نیویورک بر آن استوار است. در این قراردادها مشخص شده بود که پایه باید از سیمان دیکرهوف (یا آن‌طور که ظاهرا قرارداد معین کرده بود، «با سیمانی با کیفیت مشابه») ساخته شود. درحقیقت شرکت دیکرهوف و همکاران هشت‌هزار «صندوق» سیمان تهیه کردند که پایه با آن‌ها ساخته شد. نیروهای اشغالی ظاهرا به‌سرعت پاسخ پدربزرگ را بدون سوال بیش‌تری پذیرفتند. صرف‌نظر از درست و غلط بودن قضیه، مسئله این نیست که چرا نیروهای اشغالی باید چنین یاوه‌ای را پذیرفته باشند؛ پاسخی که به‌طور اسفباری ضعیف‌تر از آن است که حتی‌ بتوان نامش را «استدلال» گذاشت. این پاسخ البته صرفا کوششِ (البته موفقِ) متهم بود برای برانگیختن تداعی‌های مثبت، قوی و کافی در ذهن مدعیان، تا [از این طریق] اغفال‌شان کند و از به‌کارگیری همان قوا‌ی استدلالی نیم‌بندی که لابد در وهله‌ی اول داشته‌اند هم محروم‌شان کند. بااین‌حال سوال اصلی این است که این [موضوع] چه چیزی را درباره‌ی سرشت فضای ذهنی خودمان به ما می‌گوید. این موارد اصلا سوالات نامربوط یا غیر‌ضروری نیستند؛ بلکه بیشتر با نقش اجتماعی معمار سروکار دارند تا با سرشت ذاتی آن‌چه او انجام می‌دهد. شاید فکر کنیم که یک پزشک به علت ذاتِ نقشش از سیاست مبراست یا بهتر است این‌طور باشد. پزشک ارتش می‌تواند از تمامی زخمی‌ها در جنگ مراقبت کند ــ چه دشمن باشند چه دوست ــ و کشورهای متمدن هم به تیمار یکسان همه‌ی رزمنده‌ها و قربانیان غیرنظامی ــ همان‌ها که امروزه معمولا ذیل عنوان «خسارات غیرنظامی» دسته‌بندی می‌شوند ــ افتخار می‌کنند. این به آن معنا نیست که پزشک‌بودن دخلی به سیاست ندارد؛ بلکه یعنی ما قرارداد کرده‌ایم که بهتر است شاغلان حرفه‌ی طبابت را از صدور حکم در باب مسائل سیاسی مشخصی در زندگی روزمره، دور نگه داریم. این فکر بکر را اصلا از این یا آن ایده در باب «عدالت» برنگرفته‌ایم؛ بلکه ایده‌هایی مثل انسانیت، نزاکت، خیرخواهی، احسان و شاید محاسبات سودمدار آن را پیش کشیده‌اند.
هنوز مورد دیگری هست که در آن معماری سنتا از دیگر هنرها متمایز بوده است؛ وجه تمایزی که در طبیعت اجتماعی و بالقوه سیاسی این فعالیت وجود دارد: فعالیت ساخت مشترک. معمارِ ارسطو این قدرت را داشت که گونه‌ای از کنترل اجتماعی را اعمال کند؛ یعنی به مردمی که به‌واقع ساختمان را می‌ساختند دستور بدهد. این قدرت نه تصادفی بود و نه از ناکجا سر برآورده بود؛ هیچ نامحدود هم نبود. این قدرت مبتنی بود بر اقتداری که به‌ظاهر دانش فراهم کرده بود (و نیز شاید در وهله‌ی دوم بر اساس تجربه فراهم آمده بود؛ هرچند بسیاری از بنایان نسبت به معماران جوان تجربه‌ی بیش‌تری در ساختن دارند). این موضوع بلافاصله این پرسش را پیش می‌کشد که در این حیطه چه نوعی از دانش مد نظر است. این پرسش مشخصا برای معماری (احتمالا بیشتر از سایر زمینه‌های تلاش انسانی) ضروری است؛ علت آن ماهیت دوگانه‌ی کاروبار معماری است: طراحی و تولید بناهایی که از لحاظ کارکردی مفیدند و از لحاظ زیبایی‌شناسی خوشایند. در فهم نوع خاصی از دانش که به کارابودن ساختمان مربوط است، دشواری چندانی پیش روی ما نیست: ساختمان باید برپا باشد و قواعد تکنیکی استاتیک پاسخ نسبتا سرراستی به آن می‌دهند. اما کدام مفهوم از «دانش» ادعای معمار را برای ساخت چیزی با ارزش بیانگرانه‌ی چشمگیر، پشتیبانی می‌کند؟
مشکل معمار این است که اگر مرجعیت او بر مبنای دانش باشد، بنا و مهندس هم حائز آن‌‌اند؛ اما اگر آن‌چه او را از بنای (صرف) مجزا می‌کند و ازاین‌رو مستحق شکل خاصی از اقتدارش می‌سازد، بُعد زیبایی‌شناختی یا بیانگر محصول باشد، آن‌گاه عاقلانه‌تر آن است که مرجعیت او را بیشتر مربوط به قوه‌های ذهنی مثل «ذوق» بدانیم تا به هر شکلی از دانش. چطور «ذوق» می‌تواند باعث اقتدار شود؟ اصلا مشخص نیست که معمار از چه نوع اقتداری می‌تواند بهره بگیرد و، به‌خصوص، آیا اصلا معمار اقتدار زورگویانه‌ای دارد یا نه.
در بحث قبلی از «سیاست» در مفهوم محدود آن، یک جنبه‌ی مهم این مفهوم را بررسی نکردم. درباره‌ی سیاست به‌مثابه عرصه‌ی اجبار، زور و خشونت به‌طور مبهم سخن گفتم؛ طوری که انگار این سه [مفهوم] یکی بودند یا به هر تقدیر نیازی نبود که از هم تمیز داده‌ شوند. مشخص نیست که اجبار و خشونت هردو یک چیز باشند. می‌توانم به‌طرزی منطقی بگویم که من تحت شرایط بسیاری «به‌زور وادار» به انجام‌دادن کاری شده‌ام؛ حتی اگر در این میان هیچ‌کس از چیزی استفاده نکرده باشد که بتوانیم آن را «خشونت» بنامیم. اگر شما مرا در اتاقی به دام بیندازید و در را قفل کنید، مرا مجبور کرده‌اید یا واداشته‌اید که تا زمانی که قفل در را باز کنید، در آن اتاق بمانم؛ اما به نظر نمی‌رسد «خشونتی» را علیه من استفاده کرده باشید؛ خشونتی نظیر این‌که مرا بلند کنید و داخل اتاقی هل دهید. به همین صورت، گزافه نیست اگر بگوییم که شما با دروغ‌گفتن به من می‌توانید مرا به انجام‌دادن کارهای مختلفی «مجبور» کنید؛ چراکه اگر باورتان کنم این‌طور فکر خواهم کرد که راه دیگری ندارم جز انجام‌دادن سلسله‌کارهایی که از من می‌خواهید. هنوز به نظر می‌رسد خشونتْ تلقی‌کردنِ «دروغ‌گویی»، بسط محدوده‌ی زبانی استفاده‌ از این واژه باشد.
تمایز میان فعال و منفعل یا انجام‌دادن و اجازه‌دادن / مجازدانستن وقوع یک چیز، تمایز دیگری است از این قسم. این تمایزِ آخری میان فلاسفه سخت مناقشه‌برانگیز بوده است؛ یا درواقع این‌که این تمایز اصلا معنای عمیق‌تری دارد یا نه هم خودش محل مناقشه است. معنای آن اما در سطح روزمره کاملا مشخص است:
الف) فعال: تو را داخل آب هل می‌دهم و غرق می‌شوی.
ب) غیرفعال: من به فریاد کمک‌خواستن تو پاسخی نمی‌دهم؛ با این‌که به‌راحتی می‌توانم این کار را انجام دهم.
دلیل ارتباط این تمایز با بحث ما این است که تئوری سیاسی، خصوصا از نوع لیبرال آن، روی گزینه‌ی دخالت فعال یا حتی دخالت عمدی انسان متمرکز بوده است. پس سیاست در وهله‌ی نخست به بازداری مردم از استفاده‌ی عمدی از خشونت علیه دیگران تاویل می‌شود. اما نتیجه‌ی این امرْ تحریف حد و حدود سپهر سیاسی است. این موضوع برای معماری بسیار مهم است؛ زیرا ساختمان از لحاظ تاریخی نمونه‌ی ساختاری ثابت اما، درعین‌حال، پابرجایی است. من، یا بنایان، ممکن است در بناکردن آن فعال بوده باشیم؛ اما آنی که برپا شد دیگر تکان نمی‌خورد و می‌توان انتظار داشت اگر به‌درستی ساخته شده باشد برای مدتی طولانی هم همان‌جا بماند. عملکرد بنا در طول زمان می‌تواند تغییر کند؛ مثلا وقتی قلعه‌ها به زندان تبدیل می‌شوند. بنابراین هدفِ چه کسی اهمیت دارد؟ سازنده یا استفاده‌کننده‌ی فعلی آن؟ خود ساختار هندسی بناست که مردم را مجبور می‌کند به یک شکل عمل کنند و نه به شکل دیگر، و از فعالیت به شکل‌های به‌خصوصی ناتوان باشند: اگر ساختار درست عمل کند، می‌تواند از «فرار‌کردن» زندانیان جلوگیری کند. از بیرون گود، این ذات غیرفعال، اعمال زور را «نرم‌تر» جلوه می‌دهد و رؤیت آن را دشوارتر می‌کند؛ اما بعید است اگر کسی به‌واقع مجبور باشد در چنین ساختاری زندگی کند هم این‌چنین «نرمی»‌ای را حس کند! البته این مورد از تاثیر آن کم نمی‌کند، و سوال این است که آیا این [موضوع] به اندازه‌ی [زور فعال] شرم‌آور نیست؟
خوب! تا این‌جا از ابهام‌های مهم در مفهوم «سیاست» صحبت کرده‌ام و شکل‌های مختلفی که ما در آن از «معماری» به‌مثابه یک‌جور مهارت، فعالیت، شیء، یا حرفه سخن می‌گوییم. بنابراین عجیب نخواهد بود که به نظرم مفهوم «عدالت» هم چندبرابر آن مبهم باشد. تمایل دارم حداقل چهار مفهوم نسبتا مجزا را از هم تفکیک کنم.
ابتدا، «عادلانه۳۰» به چیزی اطلاق می‌شود که با اصول قانونی حاضر و تصویب‌شده همخوانی دارد. دوم، ما ـ حال این ما هرکه می‌خواهد باشد ـ آن‌چیزی را «عادلانه» می‌نامیم که با آن‌چه اصول قانونی «سزاوار» اجرا می‌پنداریم، منطبق باشد. سوم، «عدالت»، بنا به تعریف ارسطو، صرفا برای اشاره‌ به «جمع همه‌ی فضایل انسانی با هم» به کار می‌رود. به این ترتیب معنی سوم «عادلانه» به‌نحوی نسبتا نامتعین به چیزی که از نظر اجتماعی عالی، خواستنی و غیره است اشاره دارد؛ حال به هر مفهوم و دلیلی که باشد. تذکر می‌دهم که خلط‌نکردن معنای دوم با سوم بسیار اهمیت دارد؛ زیرا ممکن است مواردی باشند که در نظر ما از لحاظ اجتماعی خواستنی‌اند و همین‌طور، به زعم ما، به دلایل مختلفی نتوانند در قوانینی حقوقی جای‌گذاری شوند. بدین شکل ممکن است در یک جامعه سپاس‌گزاری مردم از آنانی که نفعی ازشان برده‌اند، به نظر من پسندیده باشد؛ اما این‌که این امر به‌صورت نوعی آیین‌نامه‌ی حقوقی درآید و الزام‌آور باشد هم به نظرم کاری است یکسر اشتباه. اول از همه این‌که قابلیت اجرای آیین‌نامه‌ی حقوقی باید بر ارجاع به شاخصی بیرونی متکی باشد و فکر می‌کنم «سپاس‌گزاری» مسئله‌ای نیست که به میزان لازم به شاخصی خارجی مرتبط باشد؛ آنچنان‌که بتواند به شکل آیین‌نامه‌ای حقوقی درآید. دوم، ممکن است به این فکر کنم که حقاً مهم‌ترین بخش ارزش سپاس‌گزاری این است که بدون این‌که مشمول الزامی قانونی یا قابل مجازات باشد، ابراز می‌شود. ارزش آن به این است که فرای قانون است – نه به‌اجبار و غیره.
چهارمین دریافت از عدالت بر مسائل مربوط به توزیع متمرکز است. اخیرا اختلاف نظر چشمگیری میان نظریه‌پردازان درباره‌ی چیستی آن‌چه باید توزیع شود ـ چه کالا، رفاه و فرصت‌ها باشند و چه عاملیت ـ درگرفته است و نیز مشابه همین اختلاف نظر هم پیرامون این‌که آیا اصول توزیع بهتر است براساس تساوی باشند یا تناسب. برای مثال: بهتر است کالاها و مزایا به‌صورت مساوی بین همه توزیع شوند یا به نسبت شایستگی یا مشارکت افراد؟ («شایستگی» یا «مشارکت» به هر معنای ممکن).
اخیرا (یعنی در طول چهل سال اخیر) گرایش شدیدی برای فهم سیاست به شیوه‌ای بسیار تصنعی، محدود و بی‌مایه شکل گرفته است. بسیاری از نظریه‌پردازان، به پیروی از جان راولز۳۱، بسیار کوشیده‌اند سیاست را به‌عنوان فرمی از رفتار انسانی تفسیر کنند که در درجه‌ی اول به تلاشی برای تحقق یک آرمان اجتماعی به‌خصوص، [یعنی] آرمان عدالت، اختصاص دارد. این طایفه مفهوم «عدالت» را تهی کرده‌اند تا آن را صرفا به‌عنوان نوعی ویژگی عمومی توزیع کالا و خدمات در جامعه تفسیر کنند.
به نظرم این ابهام چندگانه در ایده‌ی «عدالت» سرچشمه‌ی سردرگمی‌های بی‌حدوحصری بوده است. اگر معنای سوم «عدالت» مد نظر باشد – یعنی چیزی عادلانه است که به هر معنا از لحاظ اجتماعی پسندیده باشد – گزاره‌ی «کل سیاست درباره‌ی‌ عدالت است» حرف تازه‌ای در بر نخواهد داشت. حرف نویی بر زبان نیامده است زیرا این فقط یک همان‌گویی است و بس. اما می‌توان بی‌توجه به این معنای سوم، از این قسم همان‌گویی‌ به سوی ادعایی رفت که هیچ دخلی به همان‌گویی ندارد – این ادعا که پرداختن به توزیع برابر یا نسبی کالاها و مزایایی که از قبل وجود داشته‌اند، درست‌ترین استنباط ممکن تمامیت سیاست است.
اگر کسی از آن مفهوم سیاستی آغاز کند که من در ابتدا بیانش کردم، می‌تواند به‌آسانی متوجه شود که همه‌ی سیاست‌ درباره‌ی عدالت نیست، و لااقل مواردی مثل هماهنگی امور، تاثیرگذاری و کنترل استفاده از قدرت (در میان دیگر چیزها) را هم شامل می‌شود. محققا «عدالت» حتی در عداد آن ارزش‌های مهم انسانی نیست که می‌توان در حوزه‌ی اجتماعی یا سیاسی فریادشان زد. این مسئله به‌ویژه در شرایط اضطراری واضح می‌شود؛ اما اگر آن‌ شرایط را هم کنار بگذاریم، برای مثال به آسایش، کارایی، انسانیت، فعالیت، امنیت، شرافت و نزاکت فکر کنید؛ بماند که خلاقیت، حس تایید نفس۳۲ و حسن زیبایی‌شناسانه هم در این زمره‌اند. همه‌ی این‌ها فضیلت‌های اجتماعی مهمی‌اند، و هیچ‌کدام از آن‌ها مسلما به‌طور کامل از جهان «امر سیاسی» مجزا نشده‌اند (حداقل در مفهوم گسترده‌ی این کلمه – همان مفهوم اولی).
لب کلام، به نظرم در بستر معماری دو مورد از دلالت‌های مفهوم «عدالت»، بی‌جا و بلااستفاده است: اولی این فرض است که عدالت با قوانین، مقررات و پیروی از چنین قوانین موجودی یا درواقع تبعیت از مجموعه‌ی بهتری از قوانین ایده‌آل سروکار دارد. دوم این که عدالت مربوط است به ویژگی‌های توزیع کالاهای ازپیش‌موجود. زمانی که مارکس در قرن نوزدهم بر تمرکز نظریه‌‌ی سیاسی زمان خود به مقوله‌ی «عدالت» تاخت، به این خاطر بود که تئوری‌های عدالت‌محورْ کالا را از منظر ارزش ظاهری به پرسش می‌گرفتند؛ پنداری کالاها اشیایی‌اند که شیوه‌های به‌وجودآمدن‌شان اصلا در دایره‌ی بحث جایی ندارد. در عوض، مارکس بر آن بود که سیاست در وهله‌ی نخست باید نگاه دقیق‌تری بیندازد بر آن فعالیت‌هایی که چنین کالاهایی از طریق‌شان تولید شده‌اند و نیز بر روابط اجتماعی‌ای که آن فرآیندهای تولیدی را سازمان می‌دهند. به نظر او، این‌ دو مقوله [شیوه‌ی تولید و مناسبات تولید] مهم‌ترین مشخصه‌های هر جامعه‌ای محسوب می‌شوند و قوانین توزیع، که هم عدالت در مفهوم تبعیت از قوانین حقوقی و هم عدالت در مفهوم طرحی از توزیع را شامل می‌شود، اموری فرعی‌اند. پیشنهادم این است که معماری به‌جای این‌که به عدالت، چه به مفهوم تبعیت از یک قانون خاص و چه به معنای توزیع کالا، بپردازد، بهتر است بر تولید و پرورش فعالیت‌های آزاد مختلف و نیز بر ساختار روابطی که میان انسان‌های نیازمندِ تعامل برقرار خواهد شد، تمرکز کند.
امروزه عادی شده است که عدالت را مبنای تصورات‌مان از نظم اجتماعی فرض کنیم؛ این که عدالت را پایه‌ی این نظمی ببینیم که بدون توسل به زور میان خودمان برقرار کرده‌ایم. وقتی می‌گویم با این مخالفم، منظورم این نیست که به خیالم این ادعا به همان صورتی نادرست است که برای مثال، تصور گردش خورشید به دور زمین غلط است. بلکه دلیل مخالفت من این است که در ظاهر چنین می‌نماید که ادعا آشکارا ادعایی است مهم؛ اما در بررسی دقیق‌تر معلوم می‌شود که این‌طورها هم نیست. در برخی از خوانش‌ها می‌توان در آن آثاری از ادعاهایی اعتراض‌ناپذیر یا حتی همان‌گویانه را هم تشخیص داد. شاید چیزی که می‌خواهد بگوید این باشد که «ما از واژه‌ی ‌ِ«عدالت» برای اشاره به هرچیزی استفاده می‌کنیم که برای حفظ نظم اجتماعی ضروری است.» در این صورت شاید درست می‌گوید؛ اما چه سود که ادعایش ادعای پیش‌پاافتاده‌ای است. بی‌گمان حتی این‌جا هم ممکن است برای کسی این پرسش ایجاد شود که آیا می‌خواهیم بگوییم عدالت هرچیزی است که برای نظم اجتماعی موجودِ ما ضروری باشد یا این‌که عدالت اشاره دارد به هرچه برای یک نظم دلخواه مطلوب – که می‌توانیم در نظر آوریم – ضروری است. بااین‌حال خوانش‌های پیش‌پاافتاده‌ از این ادعا درباره‌ی «عدالت» به‌آسانی با دیگر کاربردهای این واژه خلط می‌شوند؛ به‌‌خصوص در آن گزاره‌هایی که بیانگر ادعایی پرمفهوم و مناقشه‌آمیزند. برای مثال: توزیع برابر (یا نسبی) کالاها درواقع لازمه‌ی نظم اجتماعی ما یا نظم اجتماعی «خوب» ماست. علاوه‌براین چه چیزی در تصور «ما» از نظم اجتماعی این‌قدر به‌خصوص است؟ آیا صرفا فهمیدن این‌که آن‌ها تصوراتی‌اند که ما، به هر دلیلی (خوب، بد یا خنثی) کسب‌شان کرده‌ایم، خوشحال‌مان خواهد کرد؟
همین‌طور دقت کنید که به نظر می‌رسد این قاعده‌سازی این خیال را در سر ما می‌اندازد که پنداری نظم اجتماعی فی‌نفسه خوب است و تصور «ما» هم از نظم اجتماعی نور علی نور، و تازه زور و اجبار هم اساسا در جامعه‌ی ما نقشی ندارد. به نظرم به‌طور سربسته این‌چنین حرف‌هایی متضمن استفاده از زور هم هست. چطور می‌شود اگر معلوم شود که حفظ نظم اجتماعی «ما»، درواقع، مستلزم قدری استفاده از زور است؟ عجبا! پنداری لیبرال‌ها (طرح‌کنندگان آن حرف‌ها) چنین امکانی را از بیخ‌وبن نادیده گرفته‌اند. بنابراین مجموعه‌ی بسیار مشخصی از فرضیات لیبرال وجود دارد که دقیقا به همان شیوه‌‌ای که این متن آن را فرموله کرده، ساخته شده است و من به‌شخصه به رد آن مجموعه متمایلم.
قبلا از ترس‌مان از عدم قطعیت زندگی انسانی صحبت کردم؛ درباره‌ی سرگیجه‌ای که در مواجهه با امر نامتعین تجربه می‌کنیم و درباره‌ی اضطرابی که وقتی مجبور به قضاوتیم تجربه می‌کنیم و تصمیم‌گرفتن به این‌که در هر وضعیت تازه‌ای در برابر جهان‌مان چگونه عمل کنیم. این ترس از قوی‌ترین انگیزه‌هاست برای تمرکز سیاست بر ایده‌ی عدالت؛ همان‌طور که بخشی از انگیزه‌ای است که برای زالو-وارانه‌چسبیدن به تئوری‌هایی داریم که زمانی خودمان را به آن‌ها متعهد کرده بودیم؛ حتی هنگامی که اشکالات جدی‌شان آشکار شده است. این ترس همین‌طور تا حدی سرمنشأ تمایل ما به اغراق در سطح بی‌طرفی‌ای است که توانسته‌ایم در جهان اطراف‌مان تشخیص بدهیم. شروع‌کردن از عدالت به شخص این توهم را می‌دهد که اقلا یک نوع مشخص از امر متعین وجود دارد که همه‌ی نامعین‌بودگی‌های چندشکلی و سنجش‌ناپذیری شکل‌های ارزیابی ما می‌توانند به آن فروکاهند. اگر چنین بود، خیال می‌کنم اساسا دیگر احتیاج چندانی به قضاوت‌کردن نداشتیم. این، اما، دقیقا همان مشکل تلاش برای تقلیل سیاست است به بحث «عدالت». این به‌هیچ‌روی به آن معنا نیست که بحث سیاسی بحثی است پادرهوا و اله‌بختکی. چیزهایی هستند که در هر زمان مفروضی راه دیگری جز قبول‌کردن‌شان نداریم و اغلب نمی‌توان همزمان به دو چیز به یک اندازه بها داد‌. هیچ‌کسی نمی‌تواند صبح قهرمان بوکس و عصر ویلونیستی ماهر و دقیق باشد. شب و روز غرغره‌کردن اصطلاح «عدالت» برای دربرگرفتن هرآن‌چه در زمره‌ی ارزش‌های ماست، به‌خودی‌خود نه بر حل مشکلی تواناست و نه اتحاد و یکپارچگی بیشتری را میان آن چیزها که برای ما ارزشمندند، برقرار می‌کند.
یک بار دیگر به نظرات ارسطو برمی‌گردیم: به نظر او سیاست فی‌نفسه فعالیتی است سازنده و «ساختمانی»۳۳٫ به نظر می‌رسد واقعا سیاست برای او در ارتباط با خلق شرایطی برای عمل آزاد و ارزشمند و پیدایش اجتماعی نوع درستی از شخص (شهروند شایسته‌ی دولت‌شهر) بود. ارسطو همچنین بر این اندیشه بود که دولت‌شهر تنها فرم اجتماعی‌ای است که از دلِ آن متعالی‌ترین و پیچیده‌ترین گونه‌های فعالیت‌های انسانی می‌توانند سر برآورند. هر کسی می‌تواند این ادعای کلی ارسطو را بپذیرد که سیاست و (توسّعا) معماری، با فراهم‌کردن اَشکالی از فعالیت‌های جمعی انسانی واجد ارزشِ مثبت سروکار دارند و همین‌طور با تولید نوع یا گونه‌ای مشخص از آدمی؛ بی‌آن‌که لازم باشد نگاه سلسله‌مراتبی او را به فعالیت‌های انسانی بپذیرد یا با ادعای بعدی‌اش ـ این که باارزش‌ترین زندگی، تنها درون ساختار خشک دولت‌شهر باستانی ممکن است ـ موافق باشد.
البته امور ساخت‌وساز روزمره‌ باید پیش برود و البته که معماران باید هم به قراردادهایشان احترام بگذارند، هم مواظب باشند که برای که و با چه کسی می‌سازند و هم این‌که ساختمان‌ آن‌ها می‌تواند چه تاثیری در تدارک حداقلی کالاهای لازم داشته باشد؛ اما معماری را می‌توان جور دیگری هم پنداشت؛ همان‌طور که در گذشته هم چنان پنداشته می‌شد: این‌که معماری جزئی آرمانی دارد؛ این‌که بخواهد «سازنده» باشد، آن هم ورای معنای لفظی این کلمه. در قرن نوزدهم برخی فلاسفه سخن از این به میان آورده بودند که وظیفه‌ی اصلی معمار همانا ساختن مسکنی مناسب برای خداست. درست است که ما در قرن بیست‌و‌یکم دیگر از این زبان دینی استفاده نمی‌کنیم؛ اما حتی برای ما هم دشوار نیست که معنی معقول و واضحی را به چنین اندیشه‌ای پیوند دهیم. معماران بهتر است بکوشند ساختاری را خلق کنند که با هدایت انرژی‌های انسانی به سمت مسیرهای نوین، برخی از آن‌ها را متمرکز و تقویت کند و برخی دیگر را مانع شود و متفرق کند. برای قضاوت در باب نتایج شدت‌بخشیدن به فعالیت‌هایمان طیف وسیعی از صغری‌کبری‌های پیچیده پیش روی ماست: قضاوت در این باب که برخی از فعالیت‌ها زندگی ما را غنی و باارزش کرده‌اند، یا این‌که برعکس، به ضررمان تمام شده‌اند. پس ما در این باب قضاوت می‌کنیم که صور گوناگون تعاملات انسانی و نیز اشکال مختلف ارتباط با خود و دیگری، ارزشمندتر، کارامدتر، جدی‌تر، اجتماعی‌تر و خیرخواهانه‌تر و (در نسبت با دیگر نتایج ارزشمندمان) سازنده‌تر شده‌اند یا بالعکس. «اخلاق» هم چیزی نیست جز نامی که برای برخی از این شیوه‌‌های سنجشگری برگزیده‌ایم. همین‌طور دلیلی ندارد که خیال کنیم استانداردها یا معیارهایی که هم‌اکنون برای قضاوت استفاده می‌کنیم، هرگز عوض نخواهند شد؛ تغییری که گاه منتج از مداخله‌ی خود ماست. اگر من معمار بودم، بهترین لحظه‌ی زندگی من هنگامی بود که کشف می‌کردم مردمی که ظاهرا از قبل همه‌چیز را درباره‌ی ساختمانی که من برایشان طراحی کرده بودم می‌دانستند و به خیال خودشان برای بیزاری از آن هم دلایلی خوبی داشتند، در آن ساختمان مانده‌اند تا نظرشان را تغییر دهند و دوستش بدارند. من با ساختمانم به آن‌ها کمک می‌کردم که طرز نگاه‌شان را به دنیا، استانداردهایشان را برای ارزیابی آن‌چه خوب است و سلیقه‌شان را تغییر دهند. شاید کسی با توسل به ملاحظات نظام‌مند گوناگون مدعی می‌شد که فلان تغییر، مفید فایده نبوده است ــ به‌هرحال خوگیری محض باعث شده است مردم به این فکر بیفتند که چه چیزهای عجیب و غریبی را دوست می‌داشته‌اند ــ اما لازم بود استدلال با جزئیات اقامه شود و براساس شایستگی‌اش ارزیابی شود.
پس همه‌ی استانداردهای ارزیابی که در فلسفه‌ی سیاسی به کار می‌بریم، نمی‌توانند منطقا از مفهوم «عدالت» تبعیت کنند. اگر این خواسته که معماری باید «عدالت» را لحاظ کند صرفا هشداری است برای معماران تا هم دورنمایی بیشتر از هزینه‌هایشان را مدنظر داشته باشند، هم خوب و بد استفاده‌ی آیندگان را و هم طرق مختلفی که آن ساختمان‌ها مشوق یا مانع برخی فعالیت‌ها خواهند شد، آن‌گاه باید گفت که این خواسته، در عین بی‌عیبی‌اش، نسبتا آبکی است. تاکید بر بخش آرمانی و انسان‌سازِ معماری تلاشی است برای تفکر درباره‌ی معماری به شکلی بسیار فراتر از محدوده‌ی چارچوب فکری موجود در باب «عدالت»

صفحه‌ی اصلی پرونده‌ی «معماری و سیاست»

پی‌نوشت

۱٫ این متن ترجمه‌ای است از فصل هشتم کتاب
« A world Without Why» تالیف Raymond Geuss، چاپ ۲۰۱۴، دانشگاه پرینستون.
۲٫۲ Raymond Geuss
۳٫ University Of Frankfurt
۴٫ Hans Poelzig
۵٫۵ Poelzig-Bau
۶٫ I.G.Farben
۷٫ Jean Nicolas Arthur Rimbaud
شاعر فرانسوی – م.
۸٫ Eisenhower
دوایت دیوید آیزنهاور – سی‌و‌چهارمین رئیس‌جمهوری آمریکا (۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱)؛ در طول جنگ‌جهانی دوم وی با لقبِ «ژنرالِ ارتش» فرمانده عالی نیروهای متفقین در اروپا بود ـ م.
۹٫ Rotunda
برگرفته از واژه‌ی لاتین rotundus، رتوندا به هر ساختمان با پلان مدور گفته می‌شود؛ همین‌طور به فضای مدور داخل ساختمان هم رتوندا می‌گویند. در این متن معنیِ دوم مدنظر است ـ م.
۱۰٫ Norbert Wollheim
۱۱٫ Belsen
۱۲٫ counterfactual history
شکلی از تاریخ‌نگاری است که در آن مورخ به پرسش «چه می‌شد اگر» می‌پردازد. او در این روش سعی می‌کند با فهم آن‌چه رخ نداده است درک درست‌تری از رویدادهایی که به واقعیت پیوسته‌اند به دست آورد ـ م.
۱۳٫ Field Marshal Douglas MacArthur
۱۴٫ The Pacific
۱۵٫ Harry Truman
سی‌‌وچهارمین رئیس‌جمهوری آمریکا و از حزب دموکرات (۱۹۴۵-۱۹۵۳)
۱۶٫ rehabilitating
۱۷٫ Rote Armee Fraktion (RAF)
فراکسیون ارتش سرخ که به‌صورت مخفف آر.ای.اف خوانده می‌شود. از شاخص‌ترین گروه‌های مسلح چپ‌گرا در آلمانِ بعد از جنگ جهانیِ دوم.
۱۸٫ البته خود اعضای ارتش سرخ بر این امر اصرار داشتند که گروه‌شان نه یک انشعاب، بلکه واحد نظامی نوپایی است در دل جنبش بزرگ کارگران.
۱۹٫ ἀρχιτέκτων
۲۰٫ ἄρχω/ἀρχή
۲۱٫ Nicomachean Ethics
۲۲٫ architectonic
۲۳٫ Paradigmatic claim
یا paradigmatic knowledge claim ، نوعی از knowledge claim یا «ادعای دانش» است. پس برای تبیین آن بهتر است نخست بدانیم که «ادعای دانش» چیست. می‌توان گفت ادعای دانش چیزی است که شخص مدعی باور دارد که درست است؛ اما برایش همچنان جای بحث و مناقشه باز است. از این رو «ادعای دانش» چیزی است که ما باور داریم می‌دانیم و نیز می‌خواهیم روایی‌اش را بسنجیم. این قسم ادعا بر دو نوع است: اولی ادعایی است درباره‌ی جهان و دومی ادعایی است درباره‌ی دانش.
مثالی از ادعا درباره‌ی جهان: زمین یک سیاره است.
مثالی از ادعا درباره‌ی دانش: گردبودن زمین، ادعایی است قابل اطمینان؛ چراکه هم از طریق چارچوب‌های ریاضی و فیزیک اثبات شده است و هم توانسته‌ایم زمین را از بالا به‌طور مستقیم مشاهده کنیم.
مشخص است که ادعای نوع دوم، ادعایی است درباره‌ی چارچوب معرفت‌شناختی ادعای اول.
اما ادعای پارادایمی به معنای نمونه، سرنمون، مدل یا صورتی سرمشقی از ادعای دانش است؛ یعنی ادعایی که سنخ‌نمای تمامی دیگر ادعا‌های دانش است.
هر دو ادعای مطرح‌شده در متن حاظر از جنس ادعای دانش نوع اول هستند؛ ازاین‌رو نگارنده نیز به توضیح و تبیین این گزاره ها پرداخته است. ادعای پارادایمی «این پدیده سیاسی است» دال بر این است که پدیده‌ی مورد بحث ما ذاتا خصلتی سیاسی دارد؛ اما از نظر نگارنده این جنس از ادعا راهی در معرفت‌شناسی سیاسی ندارد. در مقابل، ادعای پارادایمی «این سوالی یا مسئله‌‌ای سیاسی است» دال بر آن است که پدیده‌ی مورد بررسی ما نه‌تنها از نظر تاریخی گشوده است و می‌تواند تغییر کند، بلکه اراده‌ی ما نیز ناظر بر حل آن مسئله به شکل سیاسی است.
برای مطالعه‌ی بیشتر ر.ک:
-Schwandt, T. A. (2014). The Sage dictionary of qualitative inquiry. Sage Publications.p:218
-http://whoisadamclark.com/theory-of-knowledge/knowledge-claims-knowledge-questions/
۲۴٫ Villagegreen
۲۵٫ Margaret Thatcher
۲۶٫ rhapsode
۲۷٫ Structuration
مفهومی است در جامعه‌شناسی که رفتار انسان را بر مبنای سنتز تاثیرات عاملیت و ساختار – آن‌چه به دوگانگی ساختار معروف است – بررسی می‌کند. نظریه‌ی ساخت‌یابیْ ظرفیت کنش آدمی را نه به هیئت چیزی که ساختارهای اجتماعیِ پایدار و قدرتمند، محدود و مقیدش کرده‌اند (فی‌المثل نهاد‌های آموزشی، مذهبی یا سیاسی) می‌بیند و نه تابعی از بیان اراده‌ی فردی (یا همان عاملیت)؛ بلکه، درمقابل، تعامل معنا، استانداردها و ارزش‌ها، و قدرت را به رسمیت می‌شناسد و رابطه‌ای پویا را میان این وجوه متفاوت جامعه فرض می‌گیرد.
( https://www.britannica.com/topic/
structuration-theory)
البته به نظر می‌رسد که نویسنده‌ی مقاله چندان با دقت از این اصطلاح سود نجسته است و لااقل در این مورد به‌خصوص منظورش آن است که ساختمان‌ها پنهانی و بدون این‌که ما متوجه باشیم در حال شکل‌دادن به رفتار ما هستند؛ پنداری ساختمان‌ها چیزهایی‌اند مجزا از رابطه‌ی تعاملی‌شان با ارزش‌ها و کنش‌های انسانی. در مقاله‌ی «یا معماری یا انقلاب» در همین پرونده می‌توان بررسی تعاملیِ دقیق‌تری از رابطه‌ی معماری و ساختار را مشاهده کرد.
گفتنی است که در زبان فارسی این اصطلاح را به ساخت‌یابی و ساختارمندی نیز برگردانده‌اند.
برای مطالعه‌ی بیشتر ر.ک به آثار آنتونی گیدنز.
۲۸٫ Dyckerhoff
۲۹٫ West Wall
خطی دفاعی که در غرب آلمان کشیده شد.
۳۰٫ Just
۳۱٫ John Rawls
۳۲٫ Self Affirmation
۳۳٫ architectonic

منبع

فصلنامه‌ی تخصصی معماری و شهرسازی همشهری معماری، شماره ۳۶ بخش اندیشه

 


+ سياست و معماری | تدقيق در معانی «سياست»، «معماری» و «عدالت» به‌منظور فهم رابطه‌ي اين مقولات با يكديگر
طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا
1 روز پیش ارسال شده

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا – مادرید اسپانیا


 معماری و طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا واقع در مادرید اسپانیا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا توسط شرکتی به نام استون دیزاین انجام شده است و در شهر مادرید کشور اسپانیا واقع است. این دفتر مساحتی حدود ۸۰۰ متر مربع دارد و در این مطلب از سایت نقش معمار به بررسی آن خواهیم پرداخت.

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

مسلما لازم نیست که عنوان نمایید کوکاکولا یکی از بزرگ‌ترین کمپانی‌های دنیا در زمینه تولید نوشیدنی است. با این گسترش بازار و توسعه عضیم این کمپانی قطعا نیاز به دفاتر زیادی در سراسر دنیا دارد. یکی از دفاتر این شرکت بزرگ در سال ۲۰۱۷ در مادرید اسپانیا تأسیس شد که طراحی داخلی آن توسط شرکتی به نام استون دیزاین صورت گرفت.


حتما ببینید: ساختمان اداری سبز – Edge


قطعا طراحی یک دفتر برای شرکتی به این قدمت و عظمیت می تواند هر شرکت بزرگی را در این زمینه به چالش بکشد. ایده ای که شرکت استون دیزاین برای طراحی دفتر کوکاکولا به عنوان منبع الهام استفاده شد این بود که کوکاکولا محصولی تولید می‌کند که در لحظات شادی، خوش‌گذرانی و حتی جشن گرفتن استفاده می‌شود. به همین علت، کارمندان این کمپانی باید در محیط کاری فعالیت کنند که دارای خصوصیات ذکرشده باشد.

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

برای رسیدن به این هدف ویژگی های منحصر به فردی را در این دفتر کار به وجود آورده اند که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره نمود.

در دفتر کار کوکاکولا از هیچ میز اداری استفاده نشده است؛ بلکه هر کارمندی در مقابل یک میز نهارخوری می‌نشیند. این حالت باعث می‌شود کارمندان احساسی شبیه حضور در مهمانی‌ها داشته باشند. سعی شده است تا حد ممکن از رسم و رسومات اداری کاسته شود. این کار موجب می‌شود کارمندان در فضای صمیمی‌تری به فعالیتشان ادامه دهند.


حتما ببینید: طراحی داخلی دفتر کار مایکروسافت – شعبه استانبول


به علاوه نکات جالب دیگری نیز در دکوراسیون داخلی این دفتر مشاهده می شود. برای مثال الهام گرفتن از محصولات کوکاکولا در ساخت لوسترها که با شیشه های نوشابه‌ کوکاکولا مزین شده‌اند.

برای درک بهتر معماری داخلی این دفتر بزرگ می توانید تصاویری که از آن تهیه شده را مشاهده بفرمایید.

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا

 

ترجمه: نقش معمار


این مطالب را هم ببینید:

آموزش Revit 2018

دانلود پلان خانه کودک


 

+ طراحی داخلی دفتر کار کوکاکولا
پیرمرد مدرن تهران | نگاهی به پروژه باززنده‌سازی میدان امام خميني(ره)(توپخانه) به عنوان نمونه‌ای از میدان‌های شهری با ظرفیت فضای جمعی که فصل مشترک سه‌دوره تاریخ معاصر تهران است
1 روز پیش ارسال شده

نویسنده: پریچهر صابونچی | دانشجوی کارشناسی‌ارشد معماری منظر دانشگاه تهران


میدان امام خمینی(ره)(توپخانه) شاهد تغییرات و حوادث بسیاری بوده که در گذر زمان هویت تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن را شکل داده اند. به‌طورکلی مجموع این اتفاقات کالبدی و غیرکالبدی را می‌توان در سه دوره تاریخی بررسی کرد. اتفاقاتی که بیان می‌کند چرا این میدان واجد ارزش‌های لازم برای تبدیل‌شدن به یک فضای جمعی شاخص در شهر تهران است و می‌تواند به‌عنوان هویت و شناسنامه تهران باشد؛ میدانی که در طول تاریخ همواره خود را با زمان تطبیق داده وبا ایفای نقش نشانه‌ای سبب پیوند عاطفی مردم با شهر و تعلق‌خاطر آنان شده است.

دوره اول (قاجار)

میدان امام خمینی(ره)(توپخانه)، مستطیل‌شکل و بزرگ، در ضلع شمالی ارگ سلطنتی واقع بود. در دوره ناصری، حصاری از ساختمان‌های دوطبقه طاق ضربی به دورش کشیده و (به‌عنوان یک محدوده نظامی) توپچی‌ها و توپ‌های حکومت را در آن جا داده بودند و از این‌رو به میدان توپخانه شهرت یافت. اما بعدها با احداث میدان مشق، کاربری آن به‌عنوان محل ورودی ارگ تغییر کرد و کارکردی حکومتی یافت. از دیگر بناهای مهم در این دوره، ۶ دروازه در انتهای ۶ خیابان منتهی به این میدان بود. ساختمان‌های بانک شاهی، اداره نظمیه و ساختمان بلدیه به‌عنوان نهادهای مدنی در اطراف میدان ساخته شدند تا بیش‌ازپیش نمایان‌گر ایجاد یک میدان با کاربری‌های جدید باشد. از رویدادهای مهم این میدان می‌توان به محل برگزاری جشن قربانی شتر، آتش‌بازی و رژه نظامی سربازان و مراسم اعدام محکومان اشاره کرد. این میدان به دلیل نزدیکی به ارگ سلطنتی و نیز میدان بهارستان بارها محل تجمع مخالفان مشروطه و اجتماعات سیاسی نیز بوده است.
بنابراین میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) در این دوره تلفیقی از کارکردهای نظامی، حکومتی، اجتماعی و مالی بوده و ازنظر سیاسی، نقطه‌ای مهم برای حکومت به شمار می‌رفته است.

دوره دوم (پهلوی اول)

از مهم‌ترین اقدامات کالبدی این دوره تخریب بناهای یکنواخت و منظم، برداشتن دروازه‌ها، ساخت بنای اداره عبور و مرور، تجدید بنای بانک شاهی و احداث اداره بی‌سیم پهلوی است. مهم‌ترین رویدادهای این میدان نیز برپایی اعدام‌ها، جشن کارناوال برای القای قرارداد دارسی و آتش‌بازی بوده است(URL2).
از این‌رو میدان ساختار حکومتی-اجتماعی خود را همچون گذشته حفظ کرد و ساختمان‌های اداری نیز نقش پررنگ‌تری در آن یافتند.

دوره سوم (پهلوی دوم)

در این دوره ساختمان بی‌سیم در جنوب میدان تخریب و ساختمان ۱۴طبقه وزارت پست و تلگراف و تلفن جای آن ساخته شد. در شمال میدان نیز ساختمان شهرداری برای تجدید بنا ویران و خاک‌برداری شد؛ اما تا آن زمان چیزی ‌جای آن ساخته نشد. در این دوره نام سپه بر میدان نهاده شد.

دوره چهارم (پس از انقلاب اسلامی)

به‌منظور توسعه حمل‌ونقل عمومی در بخش مرکزی شهر، ساختمان راهنمایی و رانندگی در غرب میدان امام خمینی(ره) تخریب و جای آن ایستگاه متروی امام خمینی(ره) و همچنین در محل قبلی ساختمان شهرداری، پایانه اتوبوس و تاکسی ساخته شد؛ بنابراین زمینه برای تبدیل میدان امام خمینی(ره) به میدانی کاملا ترافیکی (فلکه شهری) و فراموش‌شدن تاریخچه و فعالیت‌های مرسوم در آن بیش‌ازپیش فراهم شد. هم‌اکنون به‌وضوح می‌توان دید که این میدان صرفاً محلی برای عبورومرور است و بیشتر از مفهوم یک میدان، نقش یک گره و تقسیم‌کننده شهری را دارد.

باززنده‌سازی میدان امام خمینی(ره) (توپخانه)

تبدیل فضای میدان‌ها به فضاهای ضد زندگی، محلی برای جرم و بزه و داشتن فضاهای شب‌مرگی، مدیران شهری را بر آن داشت تا نسبت به بازآفرینی و احیای این مرکز تاریخی- فرهنگی مبادرت کنند.
فرآیند طراحی این پروژه نزدیک به ۲۰ سال طول کشید. در این مدت طرح برای سه بار تغییراتی یافت و درنهایت بیانیه‌ای برای این میدان مهم شهری از جانب یک تیم راهبردی صادر شد. در این بیانیه میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) فصل مشترک تهران دوره قاجار و تهران دوره پهلوی و نماد گذار تهران از یک شهر سنتی به ‌سوی یک شهر مدرن است؛ بنابراین طرح احیای آن باید به‌ گونه‌ای دیده شود که بیانگر این تحولات باشد و مخاطب هنگام ورود به آن، این تغییرات را احساس کند. به این منظور حفظ هویت و کیفیت فضا باید بر حفاظت‌های کالبدی ارجحیت یابد.

اهداف طرح

از مهم‌ترین اهداف طراحی این میدان، ایجاد یک مکان سرزنده است تا بتواند فضای جمعی مناسبی در مرکز شهر تهران برای تعاملات اجتماعی، خاطرات جمعی شهروندان و ایجاد حس وابستگی آنان باشد. به‌ علاوه، حفظ تاریخ و ایجاد ساختار قدرتمند فرهنگی، در کنار زیبایی و هماهنگی کالبدی و کیفیات بصری از دیگر اهداف این طرح است. در واقع این میدان نوعی واسط برای پیوند فضاهای مجاور خود و انسجام‌بخشی به عملکردهای جاری در آن است. مهم‌ترین اهداف اجرایی این طرح عبارتند از:
• باززنده‌سازی و بازتعریف نقش میدان امام خمینی(ره) با رویکرد احیای بافت تاریخی و توسعه گردشگری
• احیای فضای باز شهری سرزنده باقابلیت مکث طولانی در حضور شهروندان
• پذیرایی و ساماندهی حضور فعالیت گردشگران داخلی و خارجی حاضر در مرکز شهر تهران
• ایجاد فضای تنفس در بافت متراکم مرکز شهر برای ایجاد ریتمی متناسب میان توده و فضا در مرکز تاریخی شهر
• واگذاری نقش معبری و مفصلی ترافیکی به شریان‌های پیرامونی برای تقویت مقصدی
• کمک به ارتقای میدان امام خمینی(ره) برای تبدیل به یکی از مقاصد اصلی گردشگران (به‌‌ویژه گردشگران خارجی) در تهران(URL3) .

رویکردهای طرح

تلاش‌های صورت‌گرفته برای تبدیل میدان امام خمینی(ره)(توپخانه) به یک مرکز فرهنگی- تاریخی سبب شد بر پایبندی به تاریخ ارزشمند مکان و تلاش برای تداوم‌بخشی به آن و همچنین تعریف عملکردهای فرهنگی از سوی بسیاری تأکید شود. در نظرگیری خاطرات جمعی، حس تعلق مکان، گسترش روابط اجتماعی و تعاملات شهروندان از رویکردهای اجتماعی طرح بوده و از سوی دیگر، توجه به هویت و اصالت مکان از نکات قابل‌توجه آن است؛ رویکردی که باید هم عامل تداوم تاریخ مکان باشد و هم تاریخ‌ساز.

سیاست‌ها و راهبردهای به‌کارگیری‌شده درایده‌های اولیه طرح

در پیشنهادهای اولیه طرح، شکل تاریخی وعناصر ارزشمند و خاطره‌انگیز میدان به‌ دقت بررسی ‌شدکه عموماً رویکردهای تاریخ‌گرایانه‌ درنظر بود وحتی گاه به نوع اولیه‌ای از مرمت عین‌به‌عین نزدیک می‌شد. به‌طور مثال در طرح اولیه میدان، تخریب ساختمان مدرن مخابرات در دستور کار قرار گرفته بود. اما با توجه به تغییر نگرش جهانی در مرمت شهری مخالفت‌هایی صورت گرفت؛ بنابراین در طرح‌های تکمیلی بعدی از این اقدام صرف‌نظر شد؛ زیرا این بنا خود هویتی ارزشمند دارد و نمادی از دوران مدرن‌شدن شهر است و تخریب آن می‌تواند یک‌باره بخشی از تاریخ این مکان را از بین ببرد و باعث مخدوش‌شدن هویت آن شود؛ بنابراین رویکردی حفاظتی نسبت به این‌گونه بناها به کار گرفته شد و اعتقاد بر این بود که این نشانه‌ها باید میراثی برای آیندگان باشند.

طرح پیشنهادی نهایی

نگاهی نو به پروژه، میدان را مهم‌ترین حلقه اتصال و ورود به محدوده‌های تاریخی- فرهنگی تهران می‌داند؛ میدانی در مرکز شهر که دریچه‌ای به شهر مدرن بوده و در دوره خودش، نخستین گام‌ها را به ‌سوی مدرن‌شدن برداشته است. در حقیقت ساختمان‌های مهم مانده در اطراف میدان، شناسنامه معماری دوران قبل از ورود مدرنیسم و ابتدای دوره مدرن و نیز نشان‌دهنده یک معماری منسجم در این محدوده است. بر همین اساس باززنده‌سازی آن گام بسیار مهمی در احیای محوطه‌ها و مجموعه‌های مرکزی تهران به‌عنوان پیاده‌روها یا محوطه‌هایی با اولویت پیاده در مرکز شهر است و می‌تواند محدوده را از حالت کاسب‌کاری و شب‌مرگی شدید آزاد کند.
در مطالعات طرح نتیجه‌گیری شد سیستم حمل‌ونقل شهری و ایستگاه‌های مترو، بدنه‌های میدان را از بین برده است؛ از همین رو احیای کالبد چهار بدنه اصلی میدان بر اساس مستندات تاریخی صورت گرفت ۲٫ در طرح، تصمیم بر آن شد که ابعاد میدان به همان ابعاد و تناسبات واقعی گذشته خود بازگردد. در ادامه به برخی از مهم‌ترین رویکردهای مورد توجه در طرح که زمینه را برای تبدیل این میدان هویت‌مند به یک فضای جمعی مطلوب فراهم آورده است، اشاره می‌شود.

میدان عامل خوانایی شهر

نشانه‌های شهری سبب خوانایی تصویر ذهنی شهروندان از شهر می‌شوند؛ به‌ویژه اگر این نشانه‌ها درارتباط با یکدیگر و در پیوند با هم قرار گرفته باشند. درواقع میدان در حکم مرکز ثقل و عامل تمرکز فعالیت‌ها در قلب یک منطقه متراکم شهری، با ساختمان‌ها محصور شده است؛ خیابان‌هایی آن را احاطه کرده‌اند یا در ارتباط نزدیک با آن قرار گرفته‌اند (لینچ، ۱۳۷۵). میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) نیز بسیاری از این نشانه‌ها را در خود دارد و تنها کافی است آن‌ها نمود یابند؛ اما نکته مهم این‌ است که تنها با تغییرات شکلی نمی‌توان تغییرات ماهوی ایجاد کرد. این ‌در حالی است که باید توازنی منطقی بین این محدوده، بازار و سایر هم‌جواری‌های مهم برقرار شود(URL1). با این روش، جهت‌یابی ۳میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) و بخش‌های مشابه در این منطقه آسان‌تر می‌شود.۴

بازسازی مجدد عناصر هویت‌ساز

هویت‌مندی، نیازمند تداوم است و این تداوم به‌ واسطه یک گذشته معنادار پدید می‌آید؛ گذشته‌ای که فرد آن را «خاطره» و جامعه «تاریخ» قلمداد می‌کند. میدان مکانی است که به خوبی این خاطرات و تاریخ را به نمایش می‌گذارد و به‌عنوان یک فضای جمعی سهم بسیاری در انتقال فرهنگ، مفاهیم اجتماعی و خاطرات جمعی دارد.
هرچند میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) از بدو تأسیس تاکنون، پیوسته دستخوش تغییرات شکلی و عملکردی بوده، همواره هویت خود را حفظ کرده است. یکی از اصلی‌ترین اقدامات برای تقویت این هویت، بازسازی ساختمان بلدیه با توجه ابعاد و اندازه‌های پیشین آن در ضلع شمالی میدان است. این بنا در دوره پیدایش خود یک نهاد مدنی و یک بنای کاملاًً مدرن محسوب می‌شده است. ایده اصلی بازسازی آن، ساخت بنای جدید با حال‌وهوای دیروز و مطابق با نیازهای امروز بوده است و ساختمان جدید نقشی همچون تالار اصلی شهر دارد. فرم کلی ساختمان و حتی جزئیات آن از همان بنای قدیمی با سبک ایرانی ولی با شیوه‌ای نو اقتباس‌شده است. معماری بنای یادشده ترکیبی از معماری گذشته کاخ‌های ایرانی و سبک‌های مدرن است؛ بنابراین ساخت مجدد این بنا می‌تواند یادآور وجود عنصری ارزشمند در سال‌های دور باشد. در حقیقت «خانه شهر» به‌مثابه خانه ایرانی بوده و حیاط آن عرصه میدان است.
از دیگر پیشنهاد‌های مطرح‌شده، احیای دروازه‌های هر ۶ خیابان به‌صورت نمادین و ساده در جای اصلی خود است. این دروازه‌ها با یک معماری ابتدایی مدرن، نمادی از عناصر مهم پیونددهنده میدان با گذرهای اطراف و همچنین حلقه ارتباطی میان معماری دوره قاجار و معماری مدرن بوده‌اند و احیای آن‌ها می‌تواند حس تحول معماری را القا کند و با ورود شهروندان حس احترام به محیط شهری را به وجود آورد.

رویکردهای نوگرایانه

همان‌طور که این میدان همواره منطبق با شرایط زمانه خود پیش رفته است، ادامه این مسیر در طرح‌های جدیدتر نیز نوعی تداوم و یکپارچگی ایجاد می‌کند. ساختمان مخابرات، نماد معماری مدرن در ایران است و سبکی از معماری بین‌المللی دوره پهلوی دارد. از همین‌رو تغییر کاربری ‌به جای تخریب آن پیشنهاد شد. در این طرح، ساختمان به یک مرکز دیجیتال شبانه‌روزی تبدیل ‌شد تا جوانان در آن ارتباطاتی جهانی و دیجیتال با دیگران برقرار کنند؛ همانند یک کافی‌نت اما در ابعاد وسیع.

تقویت تعاملات اجتماعی با تعریف کارکردهای فرهنگی

میدان عامل تبدیل جامعه به اجتماع است و نه صرفاً محل تجمعی برای افراد. میدان همچون توقف‌گاهی روانی ۵ در منظر شهری و محلی است که تعاملات اجتماعی افراد را در خود جای می‌دهد (Zucker,1970). از این‌رو باید بر جنبه‌های اجتماعی و فعالیت‌های جاری در فضا نیز تأکید کرد. یک میدان مناسب نیز زمانی شکل می‌گیرد که سرشار از کارکردهای معنادار باشد (کریر،۱۳۷۷)، مردم را به سمت خود جذب و ارتباط و تماس بین آن‌ها را نیز تسهیل کند.
هرچند در میدان امام خمینی(ره) (توپخانه) با توجه به تغییر ماهیت فضا، کارکردها نیز دچار دگرگونی شده‌اند، اما با توجه به هدف اصلی طرح، کارکردهای فرهنگی بیش از همه مورد توجه است؛ تعریف فضاهایی همچون سالن‌های گردهمایی، موزه، کافه کتاب و مرکز دیجیتال جوانان در خانه شهر، نمونه‌ای از این نوع کاربری‌هاست. با این طرح انتظار می‌رود جذابیت میدان در نظر شهروندان بیش از گذشته باشد.

پیاده‌مداری و حل مشکلات ترافیکی

 

تنها با حرکت پیوسته در فضاست که می‌توان شهر را تجربه کرد. چنین تجربه‌ای تنها دیداری نیست؛ بلکه برای ادراک فضا، تمام اندام‌های حسی و احساسات انسان درگیر می‌شوند (بیکن،۱۵:۱۳۷۶). پیاده‌روی، ایجادکننده بیشترین سطح تماس با یک مکان شهری است و نظام‌های حرکتی عامل پیونددهنده کل شهر هستند. به همین دلیل امروزه اولویت حرکت در شهرها با پیاده است و بر افزایش کیفیت آن تأکید بسیاری می‌شود.
میدان امام خمینی(ره) به ‌واسطه عبور خطوط مترو و اتوبوس‌رانی، روزانه محل تردد شهروندان بسیاری است؛ ازاین‌رو یکی از مهم‌ترین میدان‌های پایتخت به لحاظ حجم عبورومرور پیاده و سواره قلمداد می‌شود. وجود پایانه اتوبوس و تاکسی در بخش شمالی میدان و در محل ساختمان بلدیه سابق به تراکم ترافیک این منطقه دامن زده است. بنابراین انتقال این بخش به جایی دیگر می‌تواند تأثیر بسزایی در ترافیک میدان داشته باشد؛ اما علاوه بر مشکلات ترافیک، بحث پیاده‌مدارکردن این بخش تاریخی شهر نیز اهمیت دارد. پیشنهاد طرح چنین بود:
• همه حصار طهماسبی، به پیاده‌رو تبدیل‌شود وتنها دسترسی‌های محلی و اضطراری باقی بمانند.
• میدان‌هایی (مراکز تفریحی- فرهنگی) در حدفاصل حلقه‌های حصار ناصری تا حصار طهماسبی به وجود آیند و فضاهای زندگی در آن‌ها شکل بگیرد.
• مسیرهایی از مترو به سمت بازار با هدف تسهیل دسترسی به سایر بخش‌ها طراحی‌ شوند و به ‌علاوه یک زیرگذر، ارتباطی میان مترو و خانه شهر برقرار کند.
در حقیقت تلاش شده است طراحی به‌منظور پیاده‌محوربودن این محوطه تاریخی صورت گیرد؛ اما سواره هم می‌تواند در این میدان تردد داشته باشد.
احیای میدان‌ها، موضوع پیچیده‌ای است که باید در آن برای زنده‌کردن هویت و ارزش‌های مکان تلاش شود؛ اما مکان وقتی معنا می‌یابد که درکی حسی از آن صورت گیرد و تصویری ذهنی از خود به ‌جای گذاشته باشد؛ بنابراین نشانه‌های کالبدی و غیرکالبدی، بیانگر ساختار و فعالیت‌های میدان هستند و نقشی مهم در شکل‌گیری این تصویر ذهنی خواهند داشت. نبود این نشانه‌ها به معنی از بین‌رفتن ارتباط فرد با فضاست و همین امر میدان را با بحران هویتی مواجه می‌کند. رویکردهای تاریخ‌گرایانه یکی از شیوه‌های برخورد در باززنده‌سازی فضاهاست؛ اما باید توجه داشت تاریخ‌گرایی صرف ممکن است تنها به پاره‌ای اقدامات کالبدی و حتی تزیینی منجر شود و مکان را به‌مثابه یک موزه مورد توجه قرار دهد. ارزش و هویت یک مکان تنها متأثر از عناصر کالبدی نیست، بلکه به تأثیرات رفتاری دوسویه مخاطبان و محیط بستگی دارد. در این‌صورت پیش‌بینی فعالیت‌هایی که سبب تعاملات شهروندان با یکدیگر و نیز با محیط می‌شوند، ضروری است. به نظر می‌رسد چنین فعالیت‌هایی نباید کاملاًً تعریف‌شده و صرفاً محدود به محیط‌های سرپوشیده باشند؛ بلکه باید رفتارهایی از جانب مخاطبان و متناسب با شرایط محیط تعریف شوند تا شاهد یک سرزندگی فراگیر در محیط باشیم. امروزه تمرکز بر مسئله ادراک فضایی و بصری، تقویت تعاملات اجتماعی، گسترش پیاده‌مداری و تأثیرات محیطی-رفتاری فضاهای شهر به رویکردهایی متداول بدل شده‌اند و این درحالی است که رویکردهای جدیدتر با تثبیت نقش کالبدی و اجتماعی فضاهای شهری، عموماً به فعالیت‌های مبتنی بر ملاحظات زیست‌محیطی-پایداری، ایجاد امنیت و انسان‌مداری درقلمروهای عمومی توجه می‌کنند. به‌ عبارت‌ دیگر با گذشت زمان از یک‌سو به حضور انسان به‌عنوان عامل اصلی ایجاد پویایی و سرزندگی در فضای شهری توجه بیشتری شده است و از سوی دیگر تمرکز مطالعات و طرح‌ها از ویژگی‌های کمی (مانندجاذبه‌های بصری) به ‌سوی شاخصه‌های کیفی (مانند ایجاد امنیت، توسعه سیستم حمل‌ونقل همگانی رایگان، توجه به عوامل تهدید محیط‌زیست انسانی در شهرها، پایداری محیطی، ارتباطات سازنده میان ساختمان‌ها و مسیرها و فضاهای باز) تغییر یافته است و یکپارچگی میان طراحی در مقیاس تک‌بنا و طراحی شهری به‌عنوان عامل ایجاد پایداری دیده می‌شود.

صفحه‌ی اصلی پرونده‌ی «فضای جمعی»

منابع

• آزاد، زهرا و پرتوی، پروین. (۱۳۹۱). بررسی تطبیقی جایگاه میدان‌ها تهران در حفظ و ارتقای خاطره جمعی شهروندان. مجله مطالعات شهری، (۴):۱۲-۱٫
• بیکن، ادموند. (۱۳۷۶). طراحی شهرها. ترجمه: فرزانه طاهری.تهران: مرکز تحقیقات شهرسازی و معماری ایران. چاپ اول.
• کاشانی‌جو، خشایار. (۱۳۸۹). بازشناخت رویکردهای نظری به فضاهای عمومی شهری. مجله هویت شهر، ۴(۶):۱۰۶-۹۵٫
• کریر،راب (۱۳۷۷). فضای شهری. ترجمه: هاشم‌نژاد. تهران: انتشارات جهاددانشگاهی دانشگاه تهران.
• لینچ،کوین(۱۳۷۵). سیمای شهر. ترجمه: منوچهر مزینی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
• مدنی‌پور، علی. (۱۳۹۱). فضاهای عمومی و خصوصی شهر. ترجمه: فرشاد نوریان. تهران: سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری. چاپ سوم.
• نیک‌فطرت، مرتضی و توانا، علیرضا. (۱۳۹۲). بررسی جایگاه میدان‌های شهری در ایجاد خاطرات جمعی شهروندان در تهران. مشهد: اولین کنفرانس ملی معماری و فضاهای شهری پایدار.
• Ramati, Raquel (1981). How to save your own street.New York: Garden city.
• Zucker, Paul (1970). Town and Square; from the agora to the village Green. Massachusetts: M.I.T Press.
• URL1: http://chn.ir/
• URL2: http://derakhte-danesh.blogfa.com/
• URL3: http://hamshahrionline.ir/
• URL4: http://honarnews.com/
• URL5: http://isna.ir/
• URL6: http://safarnevis.com/
• URL7: http://memarinews.com/
• URL8: http://omrani.tehran.ir/

پی‌نوشت

۱٫توضیحات مربوط به کلیات طرح حاصل گفت‌و‌گوی نویسنده با سعید سادات‌نیا، مسئول طرح ساماندهی و ارتقای کیفی میدان امام خمینی(ره) است.
۲٫میدان امام خمینی(ره)(توپخانه) با پهنای تقریبی ۱۱۰ متر و درازای تقریبی ۲۲۰ متر، چهارگوش مستطیلی است که دقیقاًً از تناسبات توصیه‌شده در دوره نوزایی (رنسانس) و باروک پیروی می‌کند؛ ساخت میدان توپخانه در سال ۱۲۸۴ هجری قمری به دستور میرزاتقی‌خان امیرکبیر در زمینی مستطیل‌شکل در بیابان شمالی میدان توپخانه قدیم (میدان آرک کنونی) آغاز شد(URL5).
۳٫Way Finding
۴٫به باور راپاپورت نقاط خاص، دسترسی و کاربری عوامل سه‌گانه مؤثر بر جهت‌یابی است. عابران پیاده در جهت‌یابی خود از مجموعه‌ای از نقاط استفاده می‌کنند که باید مدنظر طراحان باشد. به ‌علاوه ورودی‌ها، خروجی‌ها و مسیرهای ویژه در بحث دسترسی مطرح است. کاربری‌ها نیز از آن‌جاکه می‌توانند تمرکزی از فعالیت‌ها را فراهم آورند، معمولاً درجهت‌یابی افراد مؤثر و موضوع مطالعه‌اند (Ramati, 1981, 84) .
۵٫Monumental Plaza

 

منبع‌بازنشر

فصلنامه معماری و شهرسازی همشهری معماری شماره‌ی ۳۰ | تهرانشهر

+ پیرمرد مدرن تهران | نگاهی به پروژه باززنده‌سازی میدان امام خميني(ره)(توپخانه) به عنوان نمونه‌ای از میدان‌های شهری با ظرفیت فضای جمعی که فصل مشترک سه‌دوره تاریخ معاصر تهران است
ماجراجویی‌های یک معمار در میان سیاره‌ها
1 روز پیش ارسال شده

ماجراجویی‌های یک معمار در میان سیاره‌ها

ما در هر جای دیگری از کهکشان چگونه زندگی خواهیم کرد؟ بر روی زمین، منابع طبیعی برای ساخت سازه‌ها فراوان هستند، ولی ارسال این مواد با خودمان در آن بالا به ماه یا مریخ بسیار سخت و هزینه‌بر است. با خاویر کستلیر، کسی که طرحی اساسی برای استفاده از روبات‌ها و خاک موجود در فضا برای چاپ سه بعدی خانه‌هایمان در میان سیاره‌ها دارد همراه شوید. با این سخنرانی جالب در مورد آینده (بالقوه) نه چندان دور، با رشته در حال ظهور معماری در فضا بیشتر آشنا شوید.

 منبع:

TedTalk

+ ماجراجویی‌های یک معمار در میان سیاره‌ها
دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار
2 روز پیش ارسال شده

این مطلب از وب سایت آپ موزیک رپورتاژ گردید و صرفا جهت اطلاع شما از این آهنگ می باشد...

دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار

آهنگ زیبا و بسیار شنیدنی مانی رهنما بنام سپیدار همراه با متن و دو کیفیت 320 و 128

شعر : مانی رهنما / آهنگسازی : سجاد ایران نژاد / تنظیم کننده : فرزین قره گوزلویان

Exclusive Song: Mani Rahnama – “Sepidar” With Text And Direct Links In UpMusic

Mani Rahnama Sepidar دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار

متن آهنگ سپیدار مانی رهنما

♪♪♫♫♪♪♯

ته چشمات یه جایی بود که آدم قلبشو میباخت
♪♪♫♫♪♪♯ سکوتت بی تفاوت بود و چشمات کارمو میساخت ♪♪♫♫♪♪♯
ته چشمات یه چیزی بود شبیه حس تنهایی
گناه و جرم من اینه تو تو بی اندازه زیبایی
♪شعر : مانی رهنما♪
ترکت کنم بگیره گریت کز کنار دیوار بشکنی
اما نترسی از سقوط یک سپیدار
♪♪♫♫♪♪♯ ترکت کنم بگیره گریت کز کنار دیوار بشکنی ♪♪♫♫♪♪♯
اما نترسی از سقوط یک سپیدار
UpMusicTag دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار
تماشا کن منو حالا نگو من رو نمیشناسی
♪♪♫♫♪♪♯ به من لبخند نزن بی رحم برو خودخواه احساسی ♪♪♫♫♪♪♯
واسه جبران تنهاییت میخوام تنهای تنها شم
تو هم دستامو خالی کن بذار از گریه دریاشم
♪آهنگسازی : سجاد ایران نژاد♪
ترکت کنم بگیره گریت کز کنار دیوار بشکنی
اما نترسی از سقوط یک سپیدار
♪♪♫♫♪♪♯ ترکت کنم بگیره گریت کز کنار دیوار بشکنی ♪♪♫♫♪♪♯
اما نترسی از سقوط یک سپیدار
♪♪♫♫♪♪♯

مانی رهنما سپیدار

برای دانلود بر روی لینک روبرو کلیک کنید : دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار

+ دانلود آهنگ جدید مانی رهنما سپیدار
تمامی حقوق مطالب برای وبسایت نقش معمار محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
تمامی حقوق مطالب برای وبسایت قدرت گرفته از : بک لینکس